خدا زنده است

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۵۸ دیدگاه

انسان مدرن به معنای انسان معتقد به اصالت علم و تجربه، خدا را به آسمان‌ها فرستاد و خودش وظیفه هدایت دنیا و بشر را به عهده گرفت. وظیفه‌ای نه از نوع خلیفة‌الله بودنِ انسان بر روی زمین که در متون دینی آمده؛ که از نوع خداگونه بودن انسان و یا انسان‌محوریِ موجود در متون علمی و فلسفی دوران روشنگری بعد از رنسانس.

نتیجه طبیعی این نگاه به انسان، خداحافظی با وحی و تسلط عقل جدید است. یعنی بشر دوران طفولیتش را سپری کرده و به دوران بلوغش رسیده و دیگر نیازی به دلسوزی و راهنمایی خداوند ندارد!

از نگاه انسان مدرن، صحبت کردن از معجزه پیامبران هم دردی را دوا نمی‌کند، امروز معجزه‌ی علم و تکنیک است که دوای دردهای اوست. پیامبران جدیدی هم وظیفه هدایت آدم‌ها را به عهده دارند که همان صاحبان اندیشه، قدرت، صنعت و تکنیک‌اند.

البته این نگاه معرفتی جدید، الزاما به معنای نابودی دین و مخالفت با آن نیست، دین می‌تواند همچنان به حیاتش ادامه دهد و برای مومنانی که هنوز اسیر خاطرات دوران کودکیشان هستند، لالایی بخواند و یا به عنوان بخشی از تاریخ مورد مطالعه قرار گیرد و یا در لحظات خاصی انسان را به خلسه و هپروت و توهم ببرد. دقیقا به همین خاطر است که علی‌رغم به سر آمدن دوران دین، با انواع و اقسام فرقه‌های عجیب و غریب مخصوصا از نوع عرفانی آن روبرو هستیم، حتی در کشورهای غربی!

از این منظر، بشر همواره در حال پیشرفت و تعالی و تکامل فکری و علمی است و انسان مدرن بیشتر از انسان سنتی می‌فهمد. البته ظاهر کلام، حرف درستی است. چون ظرفیت فکری بشر با گذشت زمان بیشتر و عمیق‌تر شده و ذهن او در زمان حاضر برای پذیرش علوم مختلف و حل معماهای علمی و فنی آماده‌تر از گذشته است. اما در پس این حرف که انسان مدرن بیشتر از سنتی می‌فهمد، نکته‌ای هم نهفته است که پایه‌ و اساس دیانت جدید است؛ آن هم اینکه که این «آیه‌ از کتاب مقدس مدرن» را باید به همه‌ی انسان‌ها حتی پیامبران و امامان و اولیای خدا هم سرایت داد. به عبارت دیگر باید قبول کنیم که انسان مدرن بیشتر و عمیقتر از پیامبر می‌فهمد!

اما این گزاره از نگاه یک یهودی، مسیحی و مسلمان قابل قبول نیست. هیچ آدم معتقد مذهبی که به مبانی و اصول عقاید مذهبش ایمان داشته باشد، این را نمی‌پذیرد که بشر امروز بیشتر از پیامبرش می‌فهمد. به عقیده یک مسلمان، پیامبر اسلام داناترین، عاقل‌ترین و حکیم‌ترین مخلوقات خداوند است، هرچند قرنها پیش به دنیا آمده و از دنیا رفته باشد. همین طور سایر معصومین (ع)

بنابراین دعوا یک دعوای معرفتی است نه دشمنی مذهب با علم و عقل. اشتباه است اگر تصور کنیم که اختلاف بین معرفت دینی و غیردینی و پیروان دو طرف، مثلا بر سر مسائلی چون پیاده کردن احکام دین در جامعه و یا دخالت دین در سیاست است، اختلاف اصلی و مبنایی از این جا نشات می‌گیرد که برخی، معیار قانون، حقوق، تکلیف و خیلی چیزهای دیگر را انسان و عقل او می‌دانند؛ در مقابل گروهی حق قانون گذاری را برای بشر، مختص پروردگار می‌دانند.

دسته هاجامعه, دين و اعتقاد برچسب ها:

ایمان

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۴۲ دیدگاه

خادم کلیسا: شما هم نذری دارید؟

اوژینا: نه. من برای تماشا اومدم!

خادم: کسی که اعتقاد نداشته باشه و اهل دعا خوندن نباشه، متاسفانه چیزی گیرش نمیاد

اوژینا: چه چیزی قراره نصیبم بشه؟

خادم: هر چیزی که بخواین. تمام چیزهایی که بهش احتیاج دارین. کمترین کاری که باید بکنین اینه که زانو بزنین!

اوژینا: نمی‌تونم!

خادم: ببینید اون زن‌ها چطور زانو زدن؟

اوژینا: اونا عادت دارن!

خادم: ایمان دارن!

اوژینا: شاید!

***

یک دیالوگ ماندگار از فیلم «نوستالژیا» ساخته آندری تارکوفسکی

ما همه هفتیم!

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۰۶ دیدگاه

فریدون جیرانی بعد از دو سال اجرای برنامه «هفت» فقط دو کلمه درباره‌ی سینمای روشنفکری، طبقه متوسط و برج‌های شمال تهران و … صحبت کرد که باعث برکناری خودش و تغییر و تحول برنامه هفت شد! تقریبا بیشتر انتقادها و اعتراضات به او، به خاطر این بود که چرا سلیقه‌ی خودش را از رسانه‌ی ملی به مخاطب القا کرده و سیاست‌های فرهنگی نظام را زیر سوال برده؟

انتقاد درستی است، جیرانی در آن برنامه طوری درباره مظلومیت سینمای خصوصی و غیردولتی و به اصطلاح روشنفکری و دگراندیش صحبت کرد که انگار واقعا چنین سینمایی وجود دارد. چون تقریبا تمام فیلمهای ضددولتی و حتی ضدحکومتی در جمهوری اسلامی، با پول و حمایت جمهوری اسلامی ساخته می‌شود! ولی انصافا حق جیرانی این نبود. به نظرم صداوسیما راحت‌ترین راهِ ممکن را برای ساکت کردن معترضان انتخاب کرد. اقدامی که مسبوق به سابقه است و قبلا هم بر سر «پارک ملت» و شهیدی‌فر آمده بود.

اگر کمی واقع‌بین باشیم، قبول می‌کنیم که «پارک ملت» و «هفت» از جمله برنامه‌های تلویزیونی بودند که علی‌رغم پخش در ساعات پایانی شب، در جذب مخاطب موفق بودند. حتی در جذب مخاطبانی که با تلویزیون رابطه خوبی نداشتند. قطعا بخشی از این موفقیت مدیون مجریان آن بوده و هست. البته هیچکدام خالی از اشکال نبودند و کسی هم چنین ادعایی ندارد ولی امتیازات و مثبت‌هایشان بیشتر از اشکالات و اشتباهاتشان بود. این اشتباهات را هم می‌شد خیلی نرم و لطیف! برطرف کرد نه با حذف و برکناری و اینقدر تابلو!

تجربه و سابقه‌ی صداوسیما نشان می‌دهد که این قبیل برخوردها صرفا واکنشی زودگذر، نمایشی و برای فرار از پاسخگویی است نه از سر تحلیل و برنامه‌ریزی و نگاه کلان فرهنگی و اجتماعی و نه به معنای تغییر و تحول بنیادی. چون اگر مسئولان صداوسیما واقعا با صحبت‌های جیرانی موافق نباشند، باید علاوه بر «هفت» بسیاری از برنامه‌های دیگرشان را هم تعطیل کنند!

جیرانی از توقعات طبقه متوسط گفت و برکنار شد، در حالی که شبانه روز برنامه‌های مختلفی در صداوسیما پخش می‌شوند که زندگی همین طبقه متوسط را تبلیغ می‌کنند! جیرانی برای اثبات ادعای خود به برج‌های شمال تهران اشاره کرد، در حالی که طعم شیرین زندگی در همین برجها هر روز و هر شب در سریال‌های مختلف تلویزیونی برای مخاطب تبلیغ می‌شود!

تاثیر کدام یک بر زندگی و حالت و بیان و کار و تفریح و فرهنگ مردم بیشتر است؟ کدام یک، شیوه زندگی اشرافی و یا فانتزی را تبلیغ می‌کنند؟ صحبت‌های یک مجری یا تبلیغات بازرگانی و نمایش تلویزیونی؟ قبول ندارید که فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی خیلی نرم‌تر و آرام‌تر و عمیق‌تر، فکر و ذکر و زندگی مردم را نشانه گرفته‌اند؟

«هفت» یک برنامه تخصصی و برای مخاطب خاص بود که با توجه به موضوع جذاب خود، در جذب مخاطبین عام هم موفق بود، ولی سریال‌های تلویزیونی عموما برای مخاطب عام ساخته می‌شوند. برای مخاطبان همه‌ی نقاط مملکت، دور و نزدیک، شهر و روستا، پیر و جوان، کودک و بزرگ، با انواع و اقسام شیوه‌ها و شگردها برای تحت تاثیر قرار دادن آنها. «هفت» حرفی را زد که سریال‌های تلویزیونی دارند به آن عمل می‌کنند! مدیریت صداوسیما اینها را نمی‌داند؟ نمی‌بیند؟ نمی‌فهمد؟ و یا خودش را به ندانستن و ندیدن و نفهمیدن زده؟

شما خودتان دارید به دورترین نقاط مملکت، شیوه زندگی شمال شهر تهران را آموزش می‌دهید، آن وقت به صحبت‌های جیرانی درباره برج‌های تهران اعتراض دارید؟! این تناقض نیست؟ بیشتر تبلیغات بازرگانی و سریال‌های تولیدی شما در برج‌ها و ساختمان‌های مجلل و درباره زندگی همان اقشار متوسط به بالا و طبقات مرفه و بی‌درد و طلبکار ساخته‌ می‌شود، بعد جیرانی را برکنار می‌کنید؟! آدم‌های مذهبی سریال‌های شما همه معصوم و فرشته و آسمانی و غیرقابل باورند؛ زن‌های چادری شما همه مفلوک و بدبخت و بی‌سواد و بدهکار و جنوب‌شهری هستند؛ زن‌های باسواد و باکلاس شما، همه مدرن و بزک کرده و خوش آب و رنگند؛ مردهای ریش‌دار شما در «لاست انحرافی!» عقب‌مانده و اهل ردصلاحیتند! آن وقت جیرانی را برکنار می‌کنید؟!

در طول این چند سال اخیر با تلاش شما، با فرهنگ و سنت و آداب و رسوم و آشپزی و خانه‌داری و پزشکی و تاریخ و زندگی همه پادشاهان کشور «کره» آشنا شدیم و همه افسانه‌هایش را باور کردیم، ولی دریغ از یک نگاه جامع و تازه به تاریخ و فرهنگ و سنت کشور خودمان. اینها هم تقصیر جیرانی است؟

جیرانی لااقل صداقت داشت و حرفش را رک و پوست کنده زد، کاش شما هم کمی صداقت داشتید. کاش فقط یک بار به جای برکنار کردن و ساکت کردن، پاسخگو بودید.

جدایی سیمین از نادر!

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۵۴ دیدگاه

داخل، دادگاه، روز

نادر و سیمین رو به دور‌بین نشسته‌اند

سیمین: دخترت برات اهمیت نداره؟ آینده دخترت برات مهم نیست؟

نادر: چرا فکر می‌کنی فقط برای تو مهمه؟

قاضی: این همه بچه تو مملکت زندگی می‌کنند. یعنی هیچکدومشون آینده ندارن خانم؟

سیمین: من ترجیح می‌دم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا. به عنوان مادر این حقو دارم!

قاضی: چه شرایطی؟ چه شرایطی خانم؟

سیمین سکوت می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. بغض هم می‌کند!

داخل، خانه راضیه، شب

نادر و سیمین کنار هم نشسته‌اند. نادر در حال امضا کردن چک

سیمین رو به حجت: شما فردا پس فردا، هر وقت شکایتتون رو پس گرفتید تو دادسرا، همون لحظه ما این چک رو به شما می‌دیم

یکی از اطرافیان: خدا پدر و مادر شما رو بیامرزه

نادر: من فقط یه چیزی بگم قبلش. من فقط می‌خوام خانم ایشون تشریف بیارن، با دخترم. با حضور اینها می‌خوام یه چیزی بگم

سیمین به اطرافش نگاه می کند. حجت راضیه را صدا می‌زند. راضیه و ترمه وارد اتاق می‌شوند

نادر: ببینید من چک‌ها رو نوشتم می‌دم خدمتتون. هیچ مشکلی هم نیست. یه خواهشی داشتم اگه میشه. خانم! شما آدم معتقدی هستید. یه قرآن بیارید قسم بخورید که من باعث افتادن بچه شما شدم؟

همه به راضیه نگاه می‌کنند. حجت به راضیه اشاره می‌کند. سیمین نگران است.

 داخل، آشپزخانه، شب

راضیه گوشه‌ای ایستاده. اعظم وارد آشپزخانه می‌شود

اعظم: زود بیا. الان شک می‌کنند. طلبکاراش برای این پول نشستن اینجا. آبروریزی نکن

راضیه: من قسم نمی‌خورم

حجت وارد می‌شود

حجت: چرا نمیای پس؟

راضیه: من شک دارم

حجت: چرا به من نمی‌گی چی شده؟

راضیه: به خدا من به اعظم گفتم

حجت: درست و حسابی به من بگو چی شده؟

راضیه: روز قبلش یه ماشین بهم زد

حجت پریشان می‌شود و شروع می‌کند به زدن خودش!

داخل، خانه راضیه، شب

راضیه با عصبانیت وارد اتاق می‌شود

راضیه: خانم برای چی پاشدین اومدین اینجا؟ مگه من نگفتم پول نمی‌خوام؟ مگه نگفتم حرومه؟ چرا با زندگی من اینطوری کردین؟ اصلا چرا از اول این بازی رو شروع کردین؟

نادر با تعجب به سیمین نگاه می‌کند

سیمین: ناراحت نباش عزیزم. مشکلی نیست. ما یه شب دیگه مزاحم می‌شیم

راضیه: نه دیگه لازم نیست بیاین. دیگه بسه. چرا حقیقتو به شوهرت نمی‌گی؟

نادر: کدوم حقیقت؟ چی شده؟ یکی بگه اینجا چه خبره؟

سیمین: هیچی نیست. پاشو بریم. الان اینا ناراحتن

نادر: چی چیو بریم؟ کجا بریم؟ خانم چیو می‌خواستی بگی؟

سیمین: بریم خودم همه چیو می‌گم

نادر: نه خیر. همینجا همه چی باید روشن بشه

سیمین آماده رفتن می‌شود

نادر: بشین ببینم. خانم چی شده؟

سیمین: ببین. الان اینا تو شرایط خوبی نیستند. اینو می‌فهمی؟ پاشو بریم خودم برات توضیح می‌دم

راضیه: آره براش همه رو توضیح بده. بگو که از روز اول این بازی رو خودت شروع کردی. بگو که بهم چه چیزایی گفتی؟ چه قول‌هایی دادی؟ مگه من پول حروم ازت خواسته بودم؟

نادر: این چی می‌گه سیمین؟ تو چکار کردی؟

سیمین (با دستپاچگی) : هیچی. باور کن هیچی نشده. من فقط می‌خواستم کمکش کنم

راضیه: کی ازت کمک خواسته بود؟ من؟ شوهرم؟ تو اومدی اینجا نشستی گفتی تقصیر شوهرمه، ما وظیفه داریم که به شما کمک کنیم. یادت رفته؟ شوهرم بدهکار بود، گول حرفای تو رو خورد

نادر: یعنی چی؟ چرا واضح حرف نمی‌زنین؟ سیمین این چی میگه؟ یعنی تو اومدی همه گناها رو انداختی گردن من؟ تو به من دروغ گفتی؟

سیمین: باور کن این طوریا نیست. قضیه اش مفصله. بریم برات توضیح می‌دم

نادر: تو برای چی این مدت بهم دروغ گفتی؟ خانم این بهت چی گفت؟ اصلا چی شد؟

راضیه: یه ماشین بهم زد. پدر شما ول کرده بود رفته بود تو کوچه. من چادر سرم کردم برم دنبالش. داشت از اون ور خیابون می‌اومد اینور خیابون. من دویدم برم بگیرمش ماشین بهش نزنه، یه ماشین زد به خودم. شبش هم دردم شروع شد.

نادر: یعنی به خاطر پرت کردن من نبوده؟

راضیه: از همون شبی که ماشین بهم زد، درد داشتم

نادر: خوب چرا اینا رو تو دادگاه نگفتین؟

راضیه: به خدا من نمی‌خواستم اینطوری بشه. بیمارستان بودم که خانمتون اومد…

سیمین: ولی تو هم پرتش کردی

راضیه: خانمتون اومد ملاقاتم. من همه چیو همونجا براش تعریف کردم. گفتم که شک دارم. ولی خانمتون بهم گفت نمی‌خواد به تصادف فکر کنی!

نادر رو به سیمین: آخه چرا؟

سیمین: خوب تو هم پرتش کرده بودی. اینم شک داشت که کار تصادف باشه

راضیه: نه من که گفتم از همون شبِ تصادف درد داشتم. قبل از پرت شدن هم بچه تکون نمی‌خورد

سیمین: ولی تو شک داشتی

راضیه: شما ازم خواستی که به تصادف فکر نکنم و چیزی درباره‌اش به کسی نگم

نادر: چرا؟

راضیه: می‌گفت اینجوری بهتره. می‌گفت زندگیش درست میشه. می‌گفت شوهرش راضی میشه که به خاطر این مشکلات، کوتاه بیاد

سیمین: دروغ میگی

راضیه: گفتی شوهرم باید سرش به سنگ بخوره

سیمین: دروغ میگی. همه اینا دروغه

راضیه: من دروغ نمی‌گم

سیمین رو به نادر: ببین من فقط می‌خواستم مشکلات تو رو حل کنم

نادر ساکت و آرام می‌شود. سرش را به دیوار تکیه می‌دهد

سیمین: من … من… من فقط می‌خواستم در این موقعیت، تو متوجه اشتباهت بشی و تصمیمت رو برای رفتن بگیری. همین. من که نمی‌خواستم بهت دروغ بگم

نادر همچنان ساکت است. چند لحظه بعد از جایش بلند می‌شود

نادر رو به دخترش: پاشو بریم

نادر چک را به حجت می‌دهد و از خانه خارج می‌شود

داخل ماشین، شب

نادر: پس اون پول رو هم تو برداشته بودی!

سیمین سرش را پایین می‌اندازد

نادر: آخه چرا؟ چرا یه زن دیگه رو بدنام کردی؟ چرا به من دروغ گفتی؟

سیمین: می‌خواستم زنه رو بندازی بیرون. بعد بفهمی اگه من نباشم، نگه‌داری پدرت چقدر سخته. من که نمی‌خواستم این همه مشکلات بعدی پیش بیاد

نادر: که چی بشه؟ خوب یکی دیگه رو می‌آوردم از بابا نگه‌داری کنه

سیمین: بالاخره خسته می‌شدی. بعد می‌فهمیدی که بهترین راه اینه که بابات رو ببری آسایشگاه

نادر: بعدم لابد با تو می‌اومدم خارج! چقدر خوش خیالی. مگه من از روز اول بهت نگفتم اصلا به خاطر پدرمه که نمیام؟

داخل، دادگاه، روز

نادر و سیمین و ترمه رو به دوربین و قاضی نشسته‌اند

قاضی: پدر و مادرت گذاشتن خودت تصمیم بگیری که از این به بعد می‌خوای با کدومشون زندگی کنی؟ با بابات می‌خوای باشی یا با مامانت؟

ترمه جواب نمی‌دهد

قاضی: تصمیمتو گرفتی یا نه؟

ترمه: بله

ترمه بغض می‌کند. چشمانش پر از اشک می‌شود اما حرفی نمی‌زند

قاضی: چی شد بالاخره دخترم؟

ترمه: الان باید بگم؟

قاضی: اگه هنوز فکراتو نکردی …

ترمه: چرا فکرامو کردم

قاضی: خوب. می خوای پدر و مادرت برن بیرون. سختته؟

ترمه: نه. سختم نیست

قاضی: خوب پس بگو

ترمه: من هم بابام رو دوست دارم، هم مامانم رو. نمی خوام از هم جدا بشن. می‌خوام هردو اینجا زندگی کنند. ولی اگه مادرم می‌خواد بره، من نمی‌تونم باهاش برم…

این، روایت دوم از فیلم. حالا روایت سومی هم هست:

داخل، خانه نادر، روز

سیمین: ببین نادر! من دیشب فیلم «جدایی نادر از سیمین» رو دیدم. تصمیمم عوض شد. دیگه نمی‌خوام برم. می‌خوام همینجا زندگی کنم. دخترم رو هم همینجا تربیت کنم. بهتره جلوی مشکلات رو از همین اول بگیریم. اگه من تو رو به دادگاه نکشونم، اون مسائل بعدی هم پیش نمیاد. نه بچه‌ای سقط میشه، نه دعوایی پیش میاد و نه اون همه دروغ گفته میشه! ما هم دروغ نمی‌گیم. اصلا هر کسی باید خودش سعی کنه دروغ نگه. شرایط رو ما می‌سازیم…

سیمین و نادر و ترمه به هم لبخند می‌زنند

«پایان»

ذغال و مداد رنگی

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۸۱ دیدگاه

همیشه با زینب، سر جمع و جور کردن وسایلش دعوا دارم. معمولا وقتی از مدرسه برمی‌گردد، کیف و کتاب و دفتر و لباس و مقنعه و چادرش را پهن می‌کند وسط اتاق. محمدحسین هم از فرصت استفاده می‌کند و مثل گربه‌ای که در کمین شکار است، می‌پرد روی کتابها و دفترهای زینب. یا پاره می‌کند یا یادگاری می‌نویسد!

گاهی عیال که ناراحتی من را می‌بیند، می‌گوید: «زیاد سر به سرش نگذار. بچگی های خودت یادت رفته؟ اصلا ما بهتر بودیم؟»

راست می‌گوید. من وضعیت بهتری نداشتم!

*****

امروز مثل همیشه، زیپ کیف مدرسه‌ی زینب باز بود. محمدحسین هم طبق معمول رفت سراغ کیف و همه کتاب‌ها و دفترها و مدادرنگی‌ها را ریخت بیرون. یک‌دفعه دیدم که انواع و اقسام مداد رنگی روی فرش پخش شده. یک لحظه یاد خودم افتادم و گفتم: «ما فقط یک جعبه‌ی کوچک مداد رنگی داشتیم. از آن شش تایی‌ها. آن‌هم برای یک سال تحصیلی. اگر هم جعبه‌ی دیگری گیرمان می‌آمد، دست بهش نمی‌زدیم، می‌گذاشتیمش کنار تا سال دیگر. ولی بچه‌های امروز چند جعبه‌ی مداد رنگی ۶ تایی و ۱۲ تایی و ۲۴ تایی دارند. تازه جوابگوی یک سالشان هم نیست!»

خانم گفت: «باز وضعیت تو بهتر از ما بوده. ما چندتا خواهر و برادر مجبور بودیم فقط از یک جعبه‌ی کوچک مدادرنگیِ شش تایی به طور مشترک استفاده کنیم! ۳ نفر، یک جعبه، یک سال تحصیلی! خودم، خواهرم و برادرم!»

دیدم راست می‌گوید. من نسبت به آنها وضعیت بهتری داشتم!

*****

من عاشق خاطره تعریف کردن پدرم از روزهای کودکیش هستم. مخصوصا وقتی از سختی‌های زندگی در آن سال‌ها می‌گوید. چند بار تا حالا درباره ذغال و شلوارِ پاره‌اش خاطره تعریف کرده. تا حالا هم تکراری نشده، هنوز تازه‌ی تازه است.

ظاهرا یک روز شلوار مدرسه‌اش پاره شده بود، مادرش (یعنی مادر بزرگ من) چون نخ سیاه‌ در خانه نداشت، با نخی سفید، پارگیِ شلوار سیاه پدر را پنهان کرد! آن‌هم نه با نخ معمولی، که با نخ‌هایی که آن روزها برای بستن کیسه‌های برنج و یا پیچیدنِ پاکت‌های میوه و حبوبات از آن استفاده می کردند؛ و یک جوالدوز! بعد زغالی برداشت و کشید روی شلوار تا سفیدی نخ معلوم نشود و بابا پیش بقیه دانش‌آموزان مدرسه خجالت نکشد!

هروقت که این خاطره را از زبان پدرم می‌شنوم، غمش را و بغضش را بعد از سال‌ها، حس می‌کنم. بعد غم‌های خودم یادم می‌رود. چرا که من نسبت به دوران پدرم، وضعیت بهتری داشتم، اصلا پادشاهی کرده‌ام!