بهشت

۲۵ آذر ۱۳۹۳ ۹۳ دیدگاه

عراق، سرزمینی است که با تاریخ، جغرافیا، سیاست، مذهب و جامعه ما ارتباط تنگاتنگی دارد. یک جنگ خانمانسوز هشت ساله این ارتباط را بیشتر کرد که آثار و تبعات و خاطرات آن همچنان با زندگی و ذهنیت ما درگیر است. اما این روزها رابطه مردم ایران و عراق دچار یک تغییر و تحول اساسی شده که نمود آن را می توان در جریان راهپیمایی و پیاده روی باشکوه و باعظمت اربعین حسینی در جای جای عراق مشاهده کرد.

سفر به عراق را دو جور می توان دید. اول از نظر ظاهری و توجه به ساخت و ساز شهری و وضعیت راه و جاده و بهداشت شهری و امکانات و امنیت و … از این جهت، اوضاع عراق آنقدر وخیم است که در همان نگاه اول، هر زائر ایرانی تفاوت و اختلاف و فاصله چندین ساله دو کشور را احساس می کند! حتی در شهرهای مقدس کاظمین، نجف و کربلا، متاسفانه به علت سالها جنگ و بحران و ناامنی، آثار عقب ماندگی مخصوصا وضعیت کاملا بد بهداشتی مشهود است. هرگز خاطره شبی را که برای اولین بار وارد کاظمین شدم فراموش نمی کنم. مشاهده خیابان های شلوغ و کثیف، واقعا برایم باورکردنی نبود. اصلاح این عیوب و بازسازی این شهرهای مقدس، در وهله اول به امنیت عراق و عزم ملی مسئولان و شهروندان آن کشور بستگی دارد که احتمالا تا سالهای سال به طول می انجامد!

اما به این سفر می توان از یک زاویه دیگر هم نگاه کرد. پیاده روی در چنین کشوری با چنان زیرساختی و با این وضعیت بد امنیتی و بهداشتی و کلی مشکلات دیگر، چطور به یک سفر زیبا و خاطره انگیز تبدیل می شود که در پایان، همه زائران، راضی و خشنود از آن، آرزو می کنند که ای کاش باز هم چنین سفری نصیبشان شود؟! آیا با حساب و کتاب مادی و با محاسبات این عقل مصلحت نگر معاش اندیش، می توان پاسخ این سوال را داد؟ قطعا نه.

بدون اغراق، در این سفر صحنه هایی خلق می شوند که اگر کمی، فقط کمی حواس آدم جمع باشد، معنای واقعی یک زندگی شیرین را می فهمد. این سفر، تمرین زندگی عاشقانه است. در این سفر چند روزه با آدمهایی همراه می شویم که انگار سالهاست آنها را می شناسیم، حال آنکه مدت این آشنایی شاید به چند ساعت هم نرسد.

در این چند روز همه با هم مهربانند. به هم محبت می کنند. ایرانی و عراقی در کنار همند. من به روزهای دیگر کاری ندارم. ممکن است فردای اربعین و یا در هر زمان دیگری، آن عراقی و من ایرانی، طور دیگری با هم برخورد کنیم، اما در این مدت، به برکت محبت امام حسین، همه به هم نزدیک می شوند و عاشقانه و بدون چشمداشت به هم محبت می کنند.

در کاظمین صحنه هایی دیدم که اشک در چشمانم جمع شد و از خودم خجالت کشیدم. رقابت عجیبی بین اهالی آنجا بر سر بردن زوار به خانه ها و پذیرایی از آنها وجود داشت. هرکسی در حد و اندازه و وسع خودش، کاری می کرد. یکی مثل محمد که سی نفر را به خانه پنجاه متری اش برد و یکی هم مثل ابوکرار که در خانه محقر سی متری اش، طشت آبی گرم فراهم کرد تا زائر خسته ای سر و صورتش را بشوید. (لبخند رضایتی که بعد از شستن سرم، در صورت ابوکرار دیدم، دیوانه ام کرد)

بهشت دو معنا دارد. یک معنای آن همین جلوه ها و نشانه هایی است که متناسب با فهم و درک ما آدمها گفته و نوشته شده است. مثل زیبایی و سرسبزی و میوه و نهر آب و شیر و عسل و … اما یک معنای دیگر بهشت، احتمالا همان مقام رضا و رضوان و رضایت و خشنودی و شادابی و شیرینی و حلاوتی است که معمولا بعد از انجام هر کار خیری به دل آدم می نشیند.

این سفر هم جلوه ای از بهشت است. چون سرشار از عشق و محبت و دوستی و علاقه و احترام و ایثار آدمهاست نسبت به همدیگر. عشق و محبتی که از یک منبع عظیم ناشی می شود. از نوری به نام امام حسین…

ابوکرار و دو فرزندش

ابوکرار و دو فرزندش

****

پی نوشت:

۱- خوشبختانه امسال برخورد مردم مخصوصا نظامی های عراقی با زوار ایرانی خیلی خیلی خوب و محترمانه بود. من چون سفر اولم بود، این را از دیگران هم پرسیدم. تقریبا همه قبول داشتند که برخورد امسال بسیار بسیار بهتر از سالهای قبل بوده است. احتمالا بخاطر سپاس و تشکر و قدردانی از کمک های ایران در جنگ با داعش. مثلا در محل های ایست و بازرسی ماموران امنیتی و نظامی عراقی وقتی متوجه ملیت ایرانی ها می شدند، با عزت و احترام فورا آنها را رد می کردند.

۲- واکنش رسانه های اپوزیسیون به راهپیمایی عظیم اربعین امسال جالب بود. از زیر سوال بردن آن تا ایجاد شبهه  های سیاسی و مذهبی و … جالب اینکه برخی هم این راهپیمایی را نشانه جنگ قدرت ایران دانستند! هرچه که بود، وقتی در شهرهای عراق، مخصوصا در مسیر نجف کربلا، قدم می زدی و تصاویر امام و رهبری و قاسم سلیمانی را بر در و دیوار شهرها و خانه ها و حتی ماشین های شخصی و نظامی عراقی می دیدی، با خودت می گفتی کجاست آن صدامی که روزی آرزوی فتح سه روزه تهران را داشت؟! امروز این ایران است که عراق را فتح کرده اما نه از طریق اشغال نظامی که با حضوری معنوی و قلبی. البته می توان همه اینها را به سادگی زیر سوال برد و تکذیب کرد، قضاوت با آنهایی که رفتند و خودشان دیدند.

کربلا اربعین 1055

عراقی هایی که بین راه در موکب ها از زوار استقبال و پذیرایی می کردند

عراقی هایی که بین راه در موکب ها از زوار استقبال و پذیرایی می کردند

درد حسین علیزاده، نشان شوالیه نیست

Coverdd1

  • تعریف و تمجیدها و بدگویی های ما در عصر اینترنت و غوغای سیاست، خیلی خیلی ساده و کودکانه شده. گاهی ریاکارانه و چاپلوسانه و گاهی به قصد زدن این و آن و یا حتی یارگیری سیاسی و بستن دهان رقیب و … مثل بسیاری از دعواهای به ظاهر هنری و فرهنگی که در رسانه های مختلف هر روز شاهدش هستیم. متاسفانه این رویه که بیشتر ویژگی بازار سیاست است، این روزها فراگیر شده و آدمها و جریانات مختلف را دربرگرفته. دقیقا به همین علت است که هر روز شاهد پرخاشگری به هنرمندان مختلف هستیم. مثلا به بهانه مقتل خوانی، به بهانه انتخاب پوشش، انتخاب یک شیوه زندگی، داشتن یک عقیده و سلیقه خاص. فرقی هم نمی کند اینوری یا آنوری. همه درگیرش هستیم و همه مقصریم.
  • حسین علیزاده با رد نشان شوالیه (که پیش از این چندین استاد نام و نشان دار ایرانی آنرا پذیرفته بودند) تصمیم شجاعانه ای گرفت. علیزاده با این تصمیم، یک اثر ماندگار دیگر به کارنامه هنری درخشان خود اضافه کرد و در اذهان مردم ایران جاودانه شد. از نظر اثر ماندگاری و شهرت و محبوبیت شاید اثری هم ردیف با «نی نوا».  نی نوایی که برای ایرانیان ماندگار است. فرقی نمی کند که اهل موسیقی باشند یا نه، نی نوا برای مردم آشنا است، چون با آن زندگی کرده اند.
  • احتمالا این بار هم مثل همه یارکشی های سیاسی، بساط تعریف و تمجید علیزاده براه می افتد. در مقابل، شاید گروهی هم او را ملامت کنند که چرا دست رد به سینه فرانسه و نشان به ظاهر هنری و فرهنگیش زده! (چون به هرحال، اعطای این نشان فرانسوی، به نوعی حاوی پیام های سیاسی خاصی هست، هرچند نشانه سستی نهادهای فرهنگی خودمان هم هست) این وسط احتمالا بعضی دوستانِ تازه علیزاده (؟!) از فرصت استفاده کنند و به آنهایی که قبلا نشان شوالیه را قبول کرده اند، کنایه هایی بزنند! که البته انتقاد از شخصیت های مفتخر به نشان شوالیه انتقاد به حقی است. ضمنا مخالفتها با نشان شوالیه همیشه سیاسی نبوده و نیست. بسیاری از هنرمندان و اهالی فرهنگ هم اعتبار آن را زیر سوال می برند. (مثلا اینجا و اینجا) با این حال، حرفم این است که تصمیم حسین علیزاده آنقدر بزرگ، قابل تامل و قابل ستایش است که باید حواسمان را به خودش معطوف کنیم، نه اینکه به بهانه آن، دیگران را ملامت کنیم. نقد آنهایی که نشان شوالیه را پذیرفتند به جای خود، اما استاد علیزاده، بزرگ و محترم است و استفاده ابزاری از او برای ملامت دیگران، نوعی بی احترامی به او محسوب می شود.
  • و اما درد حسین علیزاده! حالا که با این نامه و تصمیم «دشوار و زیبا» روح ایرانی به وجد آمده و غرورش پررنگ شده، جا دارد از خودمان بپرسیم که چرا امثال علیزاده ها در کشورمان، گاهی غریبند و احساس ناراحتی می کنند؟ از چه می نالند؟ از چه کسانی؟ دردشان چیست؟ برای پاسخ به این سوالات ابتدا باید باور کنیم که حسین علیزاده و امثال او هنرمندند، نه سیاستمدار! هنرمند، دردهای خاص خود را دارد و زبان ویژه خود را. برای سخن گفتن با هنرمند باید با زبانش آشنا بود. یکی از بزرگترین مصائب مملکت ما این است که مسئولین فرهنگی کشورمان، معمولا درد و زبان هنرمندان و اهالی فرهنگ را نمی دانند و بدتر از همه اینکه نمی فهمند! در چنین شرایطی کاملا طبیعی است که میان اهل فرهنگ و هنر و سیاست، جدایی و فاصله بیفتد. گاهی اگر گرایشاتی به یک جناح سیاسی پیدا می کنند، فقط بخاطر این است که آن جناح و یا رسانه هایشان، لااقل مدتی طرف هنرمندان را می گیرند و به آنها احترام می گذارند. حال با هر قصد و نیتی.
  • حسین علیزاده آنقدر اعتبار دارد که رد و قبول نشان شوالیه فرانسه، ارزش و اعتبار هنری او را بالا و پایین نمی برد، اما او دردهایی هم دارد که شاید بسیاری از آنها را بشود به راحتی حل کرد یا لااقل شنید. اولین خواسته یک هنرمند مردمی به نام حسین علیزاده که از میان جامعه خود برخاسته و آثارش گواه زندگی او در میان این مردم و همراهی با آنها در شرایط مختلف سیاسی و اجتماعی چند دهه اخیر است، این است که مسئولان او را درک کنند و زبانش را بفهمند.
  • در این سالها یادم نمی آید که حتی یک بار نوازندگی خیره کننده حسین علیزاده از تلویزیون برای مردم پخش شده باشد. او که نی نوایش سالها از همین صدا و سیما پخش شد (و دهها اثر ماندگار دیگر مثل موسیقی سریال های زیر تیغ و در چشم باد) هنوز پس از سالها تکلیفمان با موسیقی روشن نیست. حتی اشاره به این نابسامانی فکری هم برایم خنده دار است، اما چه کنیم که فعلا درگیر همین ابتلائات هستیم. مسائلی از قبیل نشان دادن یا نشان ندادن ساز در تلویزیون و یا مجوز دادن و ندادن به کنسرت ها و اجراها در کشور و … کارآیی موسیقی فعلا در حد پر کردن برنامه های مختلف صداوسیما است. گاهی حتی از آثار فاخر موسیقی سنتی برای تبلیغ و پیام های بازرگانی استفاده می کنند! (مثلا استفاده چندین ساله از قطعات آلبوم «در گلستانه» شهرام ناظری برای تبلیغ محصولات ایران رادیاتور، با هنرمندی عمویادگار!)
  • حرف دیگری برای گفتن نیست…