یک نامه محرمانه

۱۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۰۸ دیدگاه

می خواستم به لهجه ی لاتی عشقم برایت نامه ای محرمانه بنویسم، نامه ای که فقط در شکوفه های لبخند تو باز شود. می خواستم یک قطره یاس شوم روی برگی که برایت می نویسم. می خواستم دلم برایت بگوید. قلبم ضربانش را بنویسد. آوازم اشتیاقش را تحریر کند. دلم میخواست روحم را برایت دوقبضه کنم.

لابد می پرسی دلیل مزاحمت دعای من در این یک شب حاجت چیست؟ البته حقیقت با واقعیت رودربایستی ندارد. عشق مثل تهمت به سراغ آدم می آید. هیچکس نمی تواند در دوست داشتن مقلد باشد. حتماً باید در عشقبازی مجتهد شد. الان تمام اشیای عالم همدیگر را دوست دارند. الان تمام پدیده ها برای هم غش می روند.

انسان، قفسی ست که در آن بلبل خداوند، زندانی ست. من هم مثل همه ی طاووس ها عاشقم. من هم مثل همه ی آیینه ها به آه احتیاج دارم. من هم دوست دارم به اندازه یک پروانه، اجازه سوختن داشته باشم. من هم مثل همه ی گلها، جنون تماشا دارم. بین ما و مضمون بهار، رابطه ی نزدیکی ست! تنها فرق ما و جنون، در ویرانی ست. من وقتی بچه بودم، مثل شیخ صنعان آواز می خواندم. عمده این است که آدم رگ خواب بیداریش را تشخیص بدهد. عمده این است که ما در لحظاتی بتوانیم خود را از پشت آیینه ای پنهان ببینیم و به پستی و بلندی های ذوق خود خیره شویم.

تو به من گفتی دوستت دارم و من نام تو را فراموش کرده ام. به من گفتی قلبم پرنده توست و من از اتوبوس خط و خالت جا مانده ام. اینجا کنار خیابان عطار، زنی با طب سوزنی مژگانش، درد مرا می کاود. ناگهان مثل برق ناحیه خاموش می شوم، دست زکام گرفته ام را به جیب می برم، در تاریکخانه کیف بغلی ام، لبخند تو ظاهر می شود.

دلم می خواست می دیدی که چگونه زمین می گرید وقتی عاشقی پیر می شود: وقتی عاشقی می گرید. اشک های جهان به لرزه می آیند و فاصله زخم های بشر افزون می شود…

چرا نمی خواهی قلب مرا باور کنی؟! چرا نمی گذاری نقطه جوش خالت را تماشا کنم؟! چرا نمی گذاری درازای گیسوی تو را به دست بیاورم تا باقیمانده پریشانی معلوم شود؟ چرا نمی گذاری نبض مژگانت را بگیرم، محاسبه کنم چند باران بوسه باید در محیطی به مساحت صد زنخدان فرود آید، تا شکوفه لبخند تو در استوای تبسمت بروید؟

من می خواهم چگالی چشم هایت را اندازه بگیرم تا وزن مخصوص اشک مرا احساس کنی. من می خواهم با یک مولکول تبسم تو، تشکیل دو اتم ابدیت بدهم. می خواهم در خطه گمشده نگاهت راه بیفتم و سنگ های آسمانی سرمه را ببینم، می خواهم در خط موازی مژگانت قرار بگیرم، مماس با نیم دایره ابرویت، آنگاه کائنات کوچک اندوهم را به هیئتی دیگر بیافرینم. می خواهم برای قبله ابروی تو نماسنج اختراع کنم.

دلم از دست تو تنگ غروب شده است. الان چند روزی است که میلم به قضا و رضایتم به قدر نمی رود. داده ام سماور تصنیف را خاموش کنند. مثل خلاصه خبرها به همه چیز نگاه می کنم. دلم می خواهد وقتی استخوان های استدلالم درد می کند، کمی فلسفه تزریق کنم. دلم می خواهد سونای تعالی و دوش معرفت بگیرم. بروم شمال عشق، لب واژه های درخشان رود، تور تصویر پهن کنم. هر روز یک کاسه ماست محلی واژه بخورم، بروم از ماهی آزاد، احوال دریای زندانی را بپرسم. خواهش کنم شاعران غزل آلا، چند بیت از قصیده زلف یک پری دریایی را برایم بخوانند.

حالا دیگر من از عشق گذشته ام. حالا دیگر تنها برای تنهایی نامه می نویسم. حالا هر روز می روم سر خیابان تا یک پاکت تردید بخرم برای لحظه های پریشانی. یک پاکت تردید تا با آن یقین شکست خورده ام را به قوی ترین شک های جهان تسلیم کنم.

**

احمد عزیزی از کتاب «ترجمه زخم»

مسافر مقصد گم کرده

۲ اسفند ۱۳۹۳ ۱۰۵ دیدگاه

من کودک جا مانده از قافله ای هستم که در صحرای قرون سرگردان بود. مادرم صحرا، مرا در خسوف ابدی گم کرد. از آن پس، چونان موسایی در گاهواره تقدیر، همدم امواج ناآرام تاریخ بوده ام. یا چون یوسف به اسارت چاه ها و بازارهای برده فروشی گرفتار آمده ام. سرگذشت من به صاعقه فرعون دچار آمدن و در خواب های پریشان خدیو فرو رفتن است!

مرا ببخش اگر در آیینه نگاه من، جز وزش پندارها و بارش خاطره ها نیست. من از پشت سکوت با تو سخن می گویم و در آوازم، همهمه بازارهای جهان نهفته است!

آری عمری حلاج وار در ضیافت دارها رقصیدن و روزگاری دراز با فرهاد، سرگردان در ناله ها و صخره ها بودن، سرگذشتی به کهنسالی قله ها دارد. تو گویی افسانه ای هستم که در سینه سنگ نبشته های کهن، نقش بسته است. یا نسیمی ولگردم که به جست و جوی تو در کوچه باغهای تاریخ پیچیده است…

من مسافر مقصد گم کرده آن صحراهای مجنون گرفته ام که هر کومه اش، خاطره عبور لیلایی است. مرا ببخش اگر بوی خون و خاکستر و بوی عطش و باروت می دهم، اگر از هر واژه ام، دریچه ای بر غروب ها و غربت ها، گشوده می شود و اگر در هر کلمه ام، جویباری از آرزوهای بر باد رفته جاریست.

 من سرگذشت همه بردگان و نسب نامه همه دورافتادگان تاریخم. گویا به نفرین گردبادهای آواره گرفتار آمده ام. یا دستی پیوسته مرا از آن سوی عدم، به دیار سایه ها فرا می خواند…

اینک در برابر تو ای شبح نورانی سپیده دم! ای راز زیبا، جز آنکه چون شبنم، خاطره ای از گلبرگ دیداری فرو ریزم چه خواهم توانست؟! اینک از پیغمبران نگاهت، رسولی برای بیداری سرنوشت من فرست! یا لبخند آیه ای را از وحی گونه ات، بر من تلاوت نما!

بگذار به روزگار کهن بازگردم و در آیینه جمال تو تصویر جاودانگی خود را بنگرم، بگذار در دشت مریم ها از مسیح تبسمت شفای زخم های خونین فراق را طلب کنم و چونان آهی در محراب ابروانت به سجده ابدی فرو افتم…

***

قطعه ای از شطحیات احمد عزیزی به نام «افق تجلی» در «نافله ناز»