بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دفاع مقدس’

خانه ساده پدربزرگ

۲۳ اسفند ۱۳۹۱ ۶۸ دیدگاه

امروز دوباره رفتم سراغ آلبوم‌ها و عکسهای قدیمی که چشمم افتاد به این تصاویر. با خودم گفتم شاید بد نباشد که مثل مطلب قبلی، با کنارهم گذاشتن چند قطعه عکس، گوشه‌ای دیگر از زندگی دوران قدیم و سبک و دغدغه‌ی زندگی قدیمی‌ها را مرور کنم. در مطلب قبلی هم نوشته بودم که هدف از انتشار این عکسهای شخصی و قدیمی، این است که فضای زندگی آن سالها را بهتر درک کنیم.

البته قطعا منظورم این نیست که آن زمان وضع زندگی همه‌ی مردم مثل آدم‌های این تصاویر بوده؛ چه بسا برخی بهتر و برخی هم ساده‌تر از این زندگی می‌کردند، اما به طور کلی می‌شود گفت که وضعیت زندگی عموم مردم، چیزی شبیه این بود و طبقات مرفه در اقلیت مطلق بودند. برعکس حالا که وضع زندگی عموم مردم در سطح رفاه نسبی قرار دارد و دغدغه‌ی آدم‌ها دیگر مثل گذشته تهیه‌ی یک وعده غذا و یا یک ۲۰ لیتری نفت برای بخاری خانه نیست، بلکه خرید پسته‌ی ۶۰ هزار تومانی است! (دقت کنید. گفتم عموم مردم، نه همه. چون متاسفانه هنوز آدمهای محروم و مستضعف در جامعه ما هستند)

Picture 013a

اینجا خانه قدیمی پدربزرگم هست (حدودا سال ۶۱) و اینها هم پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و پسرعمه‌ام هستند. البته قبل از این، یک خانه‌ی گلی داشتند که بعد از انقلاب، خرابش کردند و این خانه را ساختند. چیزی که در این عکس برایم جالب هست، سادگی آن و سادگی سر و وضع خانه است. بخاری نفتی (که قبل از این هیزمی بود) پنجره چوبی، پرده‌های قدیمی با گل‌های درشت و ساده، رختخوابی که کنار دیوار چیده شده و اتاقی که هیچ وسیله‌ی تزئینی در آن وجود ندارد!

همانطوری که می‌بینید تقریبا دور تا دور اتاق خالی هست. نه میزی، نه مبلی، نه لوستری، نه تابلویی و نه هیچ وسیله‌ی اضافه‌ی دیگری. برعکسِ حالا که اتاق‌ها و خانه‌های ما، نمایشگاهی هستند از اسباب و اثاثیه و وسائل مختلف. وسائل تزئینی و غیرتزئینی، ضروری و غیرضروری. تقریبا هیچ جای خانه هم خالی نیست. با وجود همه اینها، شاید صفا و صمیمیت و سادگی آن روزها دیگر وجود نداشته باشد. شاید…

بازگشت به گذشته و زندگی به سبک گذشته ممکن و میسر نیست. حرف من هم این نیست که به گذشته برگردیم و مثل آنها زندگی کنیم. اما به نظر من، بخشی از مشکلات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی امروز ما، ناشی از تغییر دغدغه‌ها‌، نیازها و تعلقات ماست. به عبارت بهتر، من با نو شدن و مدرن شدن مخالف نیستم، نقد من به شیوه‌ی نو شدن ماست. امروز خیلی از ماها، با کالاها و دغدغه‌های غیرضروری، زندگی خود را نو کرده‌ایم. غیر ضروریاتی که گاهی تهیه ضروریات زندگی را با مشکل مواجه می‌کنند.

به هرحال من هنوز در این خانه و در این اتاق ساده‌ی پدربزرگم نفس می‌کشم. در خواب و بیداری. شاید باورتان نشود. شاید این را به حساب فکر و خیالات و فرار از وضعیت امروز بگذارید؛ ولی هرچه که هست، روزی نیست که دلتنگ این خانه نشوم. در خواب و رویا هم همیشه همین اتاق را می‌بینم.

Picture 013

این هم پدر بزرگ و پسرعمه‌ام. درباره محمد پسرعمه‌ام قبلا مطالبی نوشته‌ام. فرزند شهید هست و چند ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده. به همین علت، وابستگی شدیدی به پدربزرگم داشت. پدربزرگم هم همین طور…

در عکس پایین هم، پسرعمه‌ام را می‌بینید که با پدرش عکس یادگاری گرفته…

یاد و خاطره همه شهدا گرامی باد. همچنین یاد و خاطره پدران، مادران، همسران و فرزندان شهدا که در سخت‌ترین شرایط بر فراق و جدایی فرزندان و همسران و پدرانشان صبر و تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند.

پی نوشت:

اواخر اسفند، برای من یادآور خاطرات تلخی است که قبلا درباره‌اش نوشته‌ام.

آشپزخانه ساده مادر

۱۵ اسفند ۱۳۹۱ ۱۷۶ دیدگاه

قبلا چندین بار درباره اقامتمان در روستاهای محروم ایلام در سالهای جنگ مطلب نوشته و عکس هایی هم از آن دوران منتشر کرده ام. هدف من از انتشار این حرفهای به ظاهر شخصی و خصوصی، فقط ذکر خاطره و آه و ناله و دلتنگی برای گذشته نیست (هرچند دلتنگی هم وجود دارد) قصد اصلی من از تکرار این خاطرات، بازگویی بخشی پنهان، ناگفته، نادیده و ناشنیده از زندگی آن روزهاست.

به نظرم اگر درباره گذشته حرف نزنیم، هم به گذشته و هم به حال و آینده خودمان خیانت کرده ایم. اگر گذشته و تاریخ خودمان را نشناسیم و از زندگی آدمهای این مرز و بوم اطلاع درستی نداشته باشیم، در حقیقت با هویت و شخصیت تاریخی خودمان بیگانه می شویم. اگر ننویسیم و حرف نزنیم، تا چند سال دیگر این خاطرات کلا فراموش و به افسانه تبدیل می شوند.

دقیقا به همین علت است که از سریال هایی مثل وضعیت سفید خوشم می آید. البته به نظرم وضعیت سفید یک استثناست و رسانه ها و دستگاه های فرهنگی و هنری ما اهمیت این مساله را به درستی درک نکرده اند. اما برعکس ما، کشورهای دیگر آنرا جدی گرفته و فیلمها و سریالهای زیادی درباره تاریخشان ساخته  و می سازند. مثل کره که با ساخت سریال هایی افسانه ای و خیالی، تاریخ و فرهنگ و سنتشان را هم به مردم خودشان و هم به مردم همه جای دنیا معرفی می کنند.

Picture 094

بگذریم. این عکس، مربوط به روزها و شبهای اقامتمان در روستای کلنگ بُر ایلام است. سال ۶۱ و اینجا ساختمان مدرسه روستاست که خانه ما هم بود و این هم مادرم که وسائل آشپزخانه اش را روی زمین گذاشته و مشغول آشپزی است. چراغ خوراک پزی قدیمی، کتری و روغن و نمک و ادویه و … این تمام آشپزخانه مادرم بود. حتی جعبه ای هم نداشتیم که مثلا این وسائل ساده آشپزخانه را روی آنها بگذاریم!

آن گوشه سمت راست، اتاق زندگی ما و سمت چپ هم کلاس درس بود! قبلا نوشته ام که در این روستا نه آب شرب بهداشتی داشتیم و نه برق. آب آشامیدنی، همان آب رودخانه بود که در ظرفی میریختیم تا املاح و گل و لایش ته نشنین و برای مصرف آماده شود! روشنایی هم که اوائل فانوس بود و بعد چراغ زنبوری.

البته زندگی مردم روستا هم تقریبا به همین شکل بود. با این تفاوت که آنها در خانه و کاشانه خودشان زندگی می کردند و خانه هایشان لااقل یکی دو اتاق و آشپزخانه ی مجزا داشت و مهمتر از همه اینکه آنها سالها در چنین شرایطی و با چنین محرومیتی زندگی کرده بودند اما پدر و مادرم از شهر و دیارشان کیلومترها دور بودند و در این روستاها غریب بودند. البته حقیقتا اهل ناز و تنعم هم نبودند و خیلی زود با این شرایط کنار آمدند. ما بچه ها هم که کلا از چیزی سر درنمی آوردیم. (تا یادم نرفته این را هم بنویسم که تمام معلمهای آن منطقه، همشهری و هم ولایتی ما بودند و وضعیتی مشابه ما داشتند که با خانواده هایشان در روستاهای مختلف پراکنده شده بودند)

حالا به همه این موارد، سختی های دوران جنگ را هم اضافه کنید. حملات هوایی و پرواز ارتفاع پایین هواپیماهای عراقی و دیوارهای صوتی و بمباران و موشک باران و پناهگاه و … همه زندگی ساده ِ آن دوران سرشار از این خاطره هاست. رادیوی پدر که دائما روشن بود و اخبار مملکت و آژیر خطر و وضعیت قرمز و سفید را به ما اطلاع می داد و شبهایی که در تاریکی مطلق روستا، به آسمان پرستاره نگاه می کردیم و لابلای ستاره ها، نور هواپیماها را می دیدیم که آن بالا پرواز می کردند و خبر از بمباران شهر و منطقه ای می دادند و خانواده هایی که درشهرهایمان نگران ما بودند اما نه تلفنی وجود داشت و نه مخابراتی که خبر سلامتیمان را به آنها برسانیم. نزدیک ترین مخابرات حدودا یک ساعت با روستا فاصله داشت که پدرم معمولا ماهی یک بار سوار تراکتور و یا مینی بوسی می شد و می رفت و خبر سلامتیمان را به فامیل می داد و از آن طرف هم خبر می گرفت!

با وجود این همه سختی و مصیبت و محرومیت، زندگی جریان داشت. یکی دو سال بعد، به برکت انقلاب و با تلاش مرحوم جهاد سازندگی، آب و برق هم آمد. البته پدرم چون اینها را قبلا دیده بود، قبول نکرد که ساختمان مدرسه اولین جایی باشد که روشن می شود. به همین خاطر تا زمانی که  تمام خانه های روستا، صاحب برق و روشنایی نشدند، خانه ما هم روشن نشد.

پدرم و دانش آموزان مدرسه (از کلاس اول تا پنجم)

پدرم و دانش آموزان مدرسه (از کلاس اول تا پنجم)

خلاصه اینها خاطراتی است که با ورق زدن آلبومها و دیدن این عکسها و تصاویر یادم می آید. خاطراتی که جزوی از زندگی ما و بسیاری از مردم ایران است. هرچند جهش و پرشی که در وضعیت زندگی ما مخصوصا بعد از دوران جنگ پیش آمد، متاسفانه تا حدود زیادی اینها را از یادمان برده است. نه فقط برای نسل های بعد از جنگ که حتی از ذهن مردمی که با چشم و گوش و قلب و پوست خودشان، آن دوران را درک کرده اند. در کنار این فراموشی، فرهنگ و سبک زندگی ما هم عوض شده…

البته منظورم این نیست که دائما در گذشته ها سیر کنیم، حرفم این است که تاریخ و حوادث گذشته مخصوصا آن حوادثی که تاثیر زیادی روی زندگی ما و جامعه ما داشته، باید همچنان زنده بمانند و مردم یادشان بیاید که در چه شرایط سختی و چگونه زندگی کرده اند؟ اگر اینها را فراموش کنیم، بخشی از هویت تاریخی خودمان را از یاد برده ایم.

حالا یک سوال: یادآوری، تبیین و زنده کردن این خاطرات، وظیفه چه کسی، چه نهادی و چه سازمانی است؟

این ساختمان مدرسه و خانه ما در سالهای جنگ است که عید امسال (91) بعد از گذشت حدودا 25 سال به آن سر زدیم.

این ساختمان مدرسه و خانه ما در سالهای جنگ است که عید امسال (۹۱) بعد از گذشت حدودا ۲۵ سال به آن سر زدیم.

به یاد روزهایی که وضعیتمان سفید بود

۴ اسفند ۱۳۹۱ ۱۳۹ دیدگاه

vazeiat sefid2

«وضعیت سفید» را که می‌بینم، دلم می‌گیرد. چون هر صحنه‌اش، برای من خاطره است. یادآور زندگی خودم هست. آنقدر خاطره ریز و درشت در این سریال زیبا، جمع شده و به نمایش درآمده که اگر ده بار دیگر هم تکرار شود، تکراری نمی‌شود.

از عشق‌ها و شیطنت‌ها و دوست داشتن‌های دوران نوجوانی تا بغض‌ها و اشک‌های نوعروسان به وقت جدایی، از اعزام رزمندگان و بسیجیان به جبهه تا تشییع جنازه شهدا و صدای آهنگران. از حجب و حیا و عفت دختران و پسران تا غیرت و مردانگی و جوانمردی مردم حتی لات‌ها…

علاوه بر اینها که به زیبایی تمام و با دقت و وسواس زیاد در سریال نشان داده شده، جزئیاتی را هم می‌بینیم که ظاهرا چندان مهم نیستند اما کاملا آگاهانه و هوشمندانه در لابلای صحنه‌های سریال قرار گرفته‌اند. مثلا همین چند شب پیش، امیر برای تعمیر جعبه‌ای چوبی، از میخ‌های کج استفاده می‌کرد! یادم آمد که همین صحنه‌ی به ظاهر ساده هم جزوی از خاطرات آن روزهای ماست. روزهایی که حتی یک میخ کج و فرسوده هم، برای مردم ارزش داشت و آن را دور نمی‌انداختند. موقع لزوم، با چکش یا سنگ، کجی‌هایش را راست می‌کردند و برای تعمیر میز و صندلی و یا کوبیدن یک قاب به در و دیوار از آن استفاده می‌کردند!

از این جور جزئیات ریز و درشت که روزی روزگاری جزو زندگی عادی ما بود، تا دلتان بخواهد در «وضعیت سفید» وجود دارد. مثل ایستادن در صف نفت و گاز و باجه تلفن و زندگی در پناهگاه و قطعی برق و خاموشی شهرها و روستاها به وقت بمباران و موشک‌باران و … شاید امروز برای خیلی‌ها تصور چنان روزها و شب‌هایی سخت باشد، اما این خاطراتِ تلخ و شیرین هنوز هم برای خیلی‌ها زنده است.

«وضعیت سفید» برای من فقط یک سریال ساده مثل همه سریال‌های تلویزیونی نیست. هر قسمتش، انگار یک ساعت از زندگی آن روزها و شب‌های پر از خاطره است. با این سریال، به گذشته‌ها سفر می‌کنم و گوشه‌ای از زندگی دوران کودکی و نوجوانیم را مرور می‌کنم. به شب‌هایی برمی‌گردم که ما هم با شنیدن آژیر خطر، چراغ‌ها را خاموش می‌کردیم و با ترس و لرز و نگرانی، کنار اعضای خانواده دعا می‌‌خواندیم. به روزهایی که ما هم درست مثل امیر و خانواده‌اش، در خانه پدربزرگ و مادربزرگ جمع می‌شدیم. اما حالا نه از آن خانه قدیمی و حیاتش چیزی باقی مانده، نه از پدربزرگ و مادربزرگ و نه از دورهم نشینی‌های فامیل.

دقیقا به همین علت، هر وقت «وضعیت سفید» را می‌بینم، دلم می‌گیرد و تا مدت‌ها، ساکت و تنها گوشه‌ای می‌نشینم و به روزها و شب‌هایی فکر می‌کنم که از رادیو آژیر خطر پخش می‌شد اما وضعیت زندگی‌مان سفید بود (شاید بخاطر اینکه با هم مهربان‌تر و به هم نزدیک‌تر بودیم) برعکس حالا که به ظاهر، وضعیت، سفید شده اما وضعیتِ زندگیِ خیلی‌ از ماها، قرمز و نارنجی است!

vazeiat sefid1

لینک های مرتبط:

کاش وضعیتمان دوباره سفید شود

دلم برای امیر تنگ می شود

مردم تولدتان مبارک

۲۲ بهمن ۱۳۹۱ ۳۱۱ دیدگاه

من روز سی‌ام بهمن سال پنجاه و هفت به دنیا آمدم. به قول معروف بچه‌ی انقلابم. البته پدرم موقع گرفتن شناسنامه، تاریخ تولدم را به سی‌ام شهریور همان سال تغییر داد. به این بهانه که یک سال از تحصیل عقب نمانم! با این حال، من همیشه تاریخ تولدم را بهمن ۵۷ می‌دانم و هرجا هم که لازم باشد همین تاریخ را می‌نویسم، مگر جایی که اطلاعات مندرج در شناسنامه ملاک باشد.

این روزها که به زندگی سی و چند ساله‌ام نگاه می‌کنم، حوادث ریز و درشت و تلخ و شیرین زیادی را می‌بینم که تاثیرات فراوانی در زندگی امروز من و خانواده‌ام برجای گذاشته است. به عبارت دیگر، هویت و شخصیت فردی و اجتماعی من، محصول این فراز و نشیب سی و چهارساله است.

شهادت عمو و شوهر عمه، گریه‌ها و مویه‌های مادربزرگ، صبر پدربزرگ و گریه‌های مخفیانه‌اش، اشک‌ها و بی‌قراریهای عمه و کودکی که چند ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد، انتقال پدرم به ایلام و سکونت ما در روستاهای محروم آن که نه آب داشتند، نه برق، نه جاده، نه مخابرات، نه درمانگاه؛ آژیر قرمز و وضعیت خطر، بمباران و موشک‌باران، دیوارهای صوتی هواپیماهای عراقی، پناهگاهِ حیات خانه و مدرسه و … همه اینها بخشی از خاطرات دوره کودکی من است.

در همان سالهای غربت، بیمار شدم و چون شرایط روستاهای ایلام واقعا برایم مناسب نبود، پدرم من را فرستاد پیش پدربزرگ و مادربزرگ و من مثل بیشتر شخصیت‌های کارتونی آن سالها، دور از پدر و مادرم زندگی کردم…

یکی دو سال بعد، پدرم موقتا منتقل شد به شهر خودمان و من خوشحال بودم از اینکه دوباره همه در کنار هم هستیم. اما در یک روز واقعا تلخ، خانه‌مان در آتش سوخت و همه زندگی و اسباب و اثاثیه‌مان نابود و خاکستر شد و هیچ چیز باقی نماند. پدر و مادرم دوباره برگشتند ایلام و من دوباره از آنها جدا شدم.

چند سال بعد، حادثه تلخ دیگری، زندگیمان را تکان داد. پدربزرگم کارمند اداره برق بود. چند ماه مانده به بازنشستگیش، از تیربرق‌های فرسوده یک روستا بالا می‌رفت که ناگهان یک تیرچوبی از کمر شکست و پدربزرگ در حالی که با کمربند مخصوص به تیربرق چسبیده بود، با همان تیر چوبی محکم به زمین خورد و …

چند سال بعد، کنکور و دانشگاه، چند سال بعد ازدواج، کمی بعد سربازی، کمی بعد تولد دخترم، بعد کار و زندگی و اجاره نشینی و …

اینها را در ذهنم مرور می‌کنم و تاثیر هرکدام را بر زندگی امروزم می‌بینم. اگر مثلا یکی از آنها نبود و یا به شکل دیگری اتفاق می‌افتاد، احتمالا زندگی من هم شکل دیگری داشت. اگر خانواده‌ام انقلابی نبود، اگر شهدای خانواده ما نبودند (البته ارزش و اعتبار شهید برای خودش است نه برای من) اگر طعم غربت و سختی‌های زندگی در محرومترین روستاهای ایران را نمی‌چشیدم، اگر از پدر و مادرم جدا نمی‌شدم، اگر پدربزرگم از تیربرق چوبی بالا نمی‌رفت، اگر کنکور قبول نمی‌شدم یا اگر رشته دیگری قبول می‌شدم، اگر خدمت سربازی نمی‌رفتم و یا اگر به جای ارتش، در سپاه خدمت می‌کردم، اگر وضعیت کاریم جور دیگری بود و …

اما زندگی همینی هست که هست. همینی که اتفاق می‌افتد. البته می‌توانست جور دیگری باشد، ولی در به وجود آمدن آن، هم خودم نقش داشتم و هم دیگران. وضعیت امروز، محصول این زندگی سی و چند ساله است. آمیخته با تجربیات زیاد و خاطرات تلخ و شیرین.

*****

این روزها مردم ایران، سالروز پیروزی انقلاب اسلامی را جشن می‌گیرند. به نوعی تولد دوباره خودشان را. اگر به این سی و چند سال نگاه کنیم، خاطرات و حوادث تلخ و شیرین زیادی را می‌بینیم که در زندگی فردی و اجتماعی همه ما تاثیرات زیادی گذاشته است. خود انقلاب اسلامی به عنوان یک حادثه بی‌نظیر در زمانه‌ای که کمتر کسی در دنیا تصور یک انقلاب دینی را داشت؛ تولد دوباره ملتی که می‌خواست روی پای خودش بایستد؛ شکل‌گیری یک هویت جدید اسلامی در دنیای سکولار و لائیک؛ ترورهای ابتدای انقلاب و به شهادت رسیدن شخصیت‌های برجسته انقلاب؛ تسخیر لانه جاسوسی، حادثه طبس؛ جنگ تحمیلی؛ مقاومت مظلومانه مردم ایران در برابر چندین کشور غربی و عربی؛ بمباران و موشکباران شهرها؛ هدف قرار گرفتن هواپیمای مسافری توسط ناو آمریکایی؛ آتش بس و صلح؛ رحلت امام؛ انتخاب رهبر جدید؛ تحریم‌های اقتصادی و …

زندگی امروز ما، محصول این قبیل حوادث ریز و درشت است. حوادثی که انقلاب و مردم ما را در طول سی و چند سال اخیر در معرض سخت‌ترین آزمون‌ها قرار داده است. قطعا بخشی از این مشکلات، به خودمان برمی‌گردد و بخش زیادی از آنها هم نتیجه توطئه‌های دیگران است که دقیقا از اولین روزهای پیروزی انقلاب، شروع شد.

انقلابِ ما، تحت چنین شرایطی رشد کرد و به اینجا رسید. چه بسا اگر یکی از آن حوادث نبود، انقلاب اسلامی هم سرنوشت دیگری پیدا می‌کرد. اگر شخصیت‌های برجسته نظام به شهادت نمی‌رسیدند؛ اگر آمریکا به طبس حمله نمی‌کرد؛ اگر عراق به ایران تجاوز نمی‌کرد؛ اگر محتاج سیم خاردار خارجی نمی‌شدیم؛ اگر سیم خاردارهای مورد نیاز ما، پشت مرز توقیف نمی‌شد؛ اگر مقاومت نمی‌کردیم؛ اگر در برابر زور، کوتاه می‌آمدیم و صدها اگر دیگر…

اما همه اینها اتفاق افتاد و مردم هم در چنان شرایط سختی زندگی کردند. این روزها این تاریخ سی و چند ساله و این خاطرات تلخ و شیرین، جلوی چشم مردم ایران است. آنها تجربیات و پیشرفت‌ها و پیروزی‌ها و البته اشکالات و اشتباهات را به دقت می‌بینند. اگر پیشرفتی حاصل شده، به دست همین مردم بوده و اگر اشکالی هم بوده، همین مردم صبوری کردند و بزرگوارانه تحملش کردند! یعنی انقلاب اسلامی، این جوان سی و چهار ساله، با زندگی، فداکاری، ایستادگی‌ و پایداری همین مردم به اینجا رسیده. بی‌جهت نیست که دشمنان ملت ایران، برای نابودی انقلاب، مردم را نشانه گرفته‌اند.

لینک های مرتبط:

تصنیف خاطره انگیز وطن با صدای محمد نوری

تصنیف زیبای وطنم با صدای سالار عقیلی:

وطنم ای شکوه پابرجا، در دل التهاب دوران ها، کشور روزهای دشوار، زخمی سربلند بحران‌ها، ایستادی به جنگ رودر‌رو، خنجر از پشت می زند دشمن

935570_orig

جهالت!

دیشب پیامکی به دستم رسید درباره اهانت روزنامه شرق به بسیجیان و هفته دفاع مقدس. از دیشب تا همین یکی دو ساعت پیش، فرصت سر زدن به اینترنت را نداشتم و کاریکاتور مورد نظر را هم ندیده بودم. البته در این مدت، پیامک‌های مختلفی درباره واکنش‌های مجلس، نمایندگان، بسیج و … می‌رسید که همگی متفق القول توهین روزنامه شرق را به رزمندگان محکوم می‌کردند. با خودم می‌گفتم لابد این کاریکاتور آنقدر صریح، مستقیم و تابلو، دفاع مقدس را مسخره کرده که این همه محکومیت را در پی داشته است اما…

من مثل بعضی‌ها علم غیب ندارم، از باطن و نیت و ذهنیت کاریکاتوریست روزنامه شرق هم خبر ندارم، شاید واقعا چنین قصدی داشته، الله اعلم؛ اما انصافا، خداوکیلی، از کجای این کاریکاتور می‌شود اهانت آن را به دفاع مقدس برداشت کرد؟ از صف مردم و چشم‌بندی که فقط شبیه پیشانی‌بند است؟! همین؟

چند درصد مردم، مخاطبین و یا کارشناسان رسانه‌ای و هنری با دیدن این کاریکاتور و آدم‌هایی که در آن به صف ایستاده‌اند، یاد بسیجیان و رزمندگان دفاع مقدس می‌افتند؟ برفرض شباهت ظاهری، آیا مطمئنیم که قصد واقعی کاریکاتور، اهانت به رزمندگان است؟ به هرحال یک پیام، باید آنقدر رسا، بلند، شفاف و صریح باشد که مخاطب، فورا آن را درک کند نه با تفسیر و تحلیل و نیت‌خوانی. جالب اینکه با این نیت خوانی، روزنامه‌ای هم توقیف می‌شود!

البته این مساله قبلا هم اتفاق افتاده. یادم هست زمان اصلاحات، نشریه پرتو به خاطر چاپ یک کاریکاتور توقیف شد فقط به خاطر اینکه وزارت ارشاد دولت اصلاحات حدس زده بود منظور آن کاریکاتور، آیت الله منتظری است! در حالی که کاریکاتور پرتو، پیش از آن نیز منتشر شده بود  و ظاهرا اثر یک کاریکاتوریست خارجی بود!

به نظرم این نهایت تنگ نظری است که مبنای قضاوت، برخورد و توقیف، تفسیرِ نیت و ذهنیت‌ دیگران باشد. آن هم تفسیری همراه با شک و حدس و گمان نه تفسیر یقینی و قطعی.

****

پی نوشت اول:

این شب‌ها و درست در هفته دفاع مقدس، سریالی از شبکه یک پخش می‌شود به اسم بیدار باش سریالی که جز مسخره کردن دفاع مقدس و بسیجیان، حرفی برای گفتن ندارد. در خوشبینانه‌ترین حالت، کارگردان این سریال می‌خواست ادای اخراجی‌ها را در بیاورد، اما نتیجه کارش، لودگی و مراسم خواستگاری و خاله زنک بازی‌ در جبهه و… است. در یک کلام نمایشی مسخره و تحریف شده  و کاریکاتوری از جنگ و دفاع مقدس.

حالا خودتان قضاوت کنید؟ کدامیک به دفاع مقدس اهانت کرده‌اند؟ روزنامه‌ای که تیراژش حداکثر پنجاه هزار نسخه است (آمار دقیقش را نمی‌دانم) و یا صداوسیمایی که میلیون‌ها نفر هر شب پای سریال‌هایش می‌نشینند؟ این را هم در نظر داشته باشید که سریال مورد نظر به سفارش بسیج صداوسیما ساخته شده است!

پی نوشت دوم:

امشب چند بازیگر تلویزیون و سینما برای بررسی سریال‌های تلویزیونی در زمینه دفاع مقدس به شبکه یک آمده بودند. خانم‌های هنرپیشه کم‌کم از بحث کارشناسی؟! درباره سریال‌ها به خود جنگ و دفاع مقدس هم رسیدند.

خانم نیوشا ضیغمی فرمودند: «تا قبل از اخراجی‌ها، فیلم‌هایی داشتیم که شخصیت‌هایش را در شهر نمی‌دیدیم!» به عبارت دیگر به عقیده این خانم هنرپیشه، شخصیت‌های اصلی جنگ، همین اراذل و اوباش بودند!

این هم نتیجه افراط و زیاده روی در ساخت فیلم‌های کمدی جنگی و تاکید بیش از اندازه و تکراری بر استثناهای جنگ. یعنی تصور نسل جوان از رزمندگان و بسیجیان، همین چهره‌های مسخره‌ای است که این روزها در تلویزیون و سینما نشان داده می‌شود.