بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دفاع مقدس’

چند کلمه تشویش اذهان عمومی!

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ۸۳ دیدگاه

۱-فرمانده کمیته جستجوی مفقودین درباره ۱۷۵ شهید تازه تفحص شده گفته است: «این پیکرهای مطهر متعلق به غواصان عملیات کربلای ۴ است که با دستان بسته به شهادت رسیده و زنده به گور شدند»

نمی دانم چه بگویم. اصلا حرفی مانده؟ دلم برای مظلومیت شهدا می سوزد. همین طور برای مظلومیت مردم ایران و مظلومیت خود ایران. کشور ما در جنگ تحمیلی مظلوم بود و این مظلومیت همچنان ادامه دارد. دارم فکر می کنم که نهایت مظلومیت یک آدم یا یک ملت کجاست؟ چه مظلومیتی از این بالاتر که ملتی بخاطر عقیده و راهی که خودش انتخاب کرده، از سوی زورگوها مورد تاخت و تاز و انواع و اقسام جنایت قرار بگیرد؟ و چه راحت چشم ها و گوش ها برای دیدن و شنیدن این مظلومیتها و آن جنایتها بسته شد…

۲-وضعیت امروز یمن و وحشی بازی سعودی ها در این کشور، آیا مصداق مظلومیت و جنایت نیست؟ آدم کشی در دنیای مدرن ما، آنقدر عادی و پیش پا افتاده شده که این همه جنایت اصلا به چشم نمی آید. چه دنیای مسخره ای هست وقتی آدمها حق ندارند طبق خواسته خودشان زندگی کنند. (یک چیزی در این مدت حالم را جا آورد. آنهم پرواز هواپیمای ایرانی به سمت یمن بود و بی توجهی خلبان به تهدید سعودی ها و حرکت جالب آن سرنشین محترم برای خلبان سعودی!)

۳- (بی ربط) یکی دو هفته پیش فیلمی از شبکه سه پخش شد که برایم جالب بود. فیلمی از کشور کره که برعکس سریال های افسانه ایش، بدجوری به دلم نشست. با دیدن این فیلم فهمیدم که چرا یک آدم مجبور به خودسوزی می شود تا صدایش توسط مسئولان و رسانه های مختلف شنیده شود.

۴-(این هم بی ربط) یکی از برنامه های خوب تلویزیون که این شبها گاهی تماشا می کنم، خندوانه هست. مخصوصا آن عروسک باحالش «جناب خان» که هم خنده را بر چهره خسته مردم می نشاند و هم باعث شده که صدای جنوبی ها در رسانه ملی شنیده بشود! (هرچند در قامت یک عروسک) کاش خندوانه گرفتار محافظه کاری نشود و از همه مهمتر اینکه برای ادامه مسیر، مجبور به تحمل بعضی مهمانان عبوس و تبلیغاتی و سفارشی و تحمیلی نشود!

۵-(این هم محض عقده گشایی!) همان چند روز مانده به انتخابات، نظر مرحوم آیت الله مهدوی کنی را درباره دکتر ولایتی و سعید جلیلی شنیده بودیم. یکی پاسخ تلفنش را نمی داد، آن یکی کلا اهل مشورت نبود! تلاش آن مرحوم و هشدارهایش هم نتیجه نداد. نامه ای که اخیرا منتشر شده، یک نمونه از آن هشدارهاست. کاش دنیای سیاست، حساب و کتابی داشت، کاش می شد چرتکه انداخت و یقه بدهکاران را گرفت. ولی نه. در کشور ما ایران، بدهکاران، خیلی زود طلبکار می شوند! نگاه کنید! بخش اعظم دلواپسان امروز، همان تکلیف گرایانی هستند که دیروز به نتیجه هیچ کاری نداشتند و این روزها را اصلا نمی دیدند!

خب فکر می کنم همین چند خط برای بازگشت دوباره ام کافی باشد. دیگر چه می ماند؟ آهان تا یادم نرفته مراتب اعتراض خودم را نسبت به حیف و میل بیت المال در راه مطربها اعلام می کنم و امیدوارم که این بیت المال در راه خدا خرج شود.

ضمنا از اعلام جرم علیه آقای احمد توکلی و محاکمه وی به خاطر تشویش اذهان عمومی و تبلیغ علیه نظام، کاملا حمایت می کنم و خواستار آنم که نامبرده به اشد مجازات محکوم و سایت تشویشی الف هم تعطیل بشود ان شاءالله…

و من الله توفیق

پسر شجاع

  • گاهی که آهستان را با روز اولش مقایسه می کنم، با خودم می گویم انگار چند قرن از آن روز فاصله گرفته ام. من البته هرگز ادعایی نداشته و ندارم، اما نسبتا از وبلاگم راضیم. چون در این دنیای مجازی به نتایج جالبی رسیدم. با این همه صدای مختلف و متفاوت، من هم تا حدودی توانستم حرف بزنم و صدایم را به گوش دیگران برسانم. از روز اول هم هدفم این بود که حرفهای خودم را بنویسم، بدون کمترین وابستگی و مصلحت سنجی و قبیله گرایی.
  • در این چند سال سعی کردم همه نظرات موافق و مخالف را تا حد امکان و بدون حذف و نظارت، منتشر کنم. یعنی پیش فرضم، عمومی شدن همه کامنتها بود. هرچند این مساله گاهی باعث انتشار نظرات اهانت آمیز و غیرمرتبط هم می شد که هم خطوط قرمز دینی و مذهبی و عقیدتی ما را زیر سوال می برد و هم ناراحتی و رنجش خیلی ها را در پی داشت. با این حال و با وجود همه اشکالات و اشتباهات، این سیاست را تاکنون حفظ کرده ام.
  • در این مدت دوستان موافق و مخالف زیادی همراهم بودند. برخی پای ثابت وبلاگ شدند و با نظرات خود به گرمی این فضا کمک کردند. هرچند به لطف دوستان، اکثر نظرات به مطالب وبلاگ هیچ ربطی نداشت! با این حال اینجا به خانه ای تبدیل شده که چند صاحب خانه دارد و چندین اسم آشنا با وجود اختلافات شدید دینی و سیاسی، با یکدیگر مشغول بحث و گفت وگو هستند. (البته گاهی این بحث ها، به جاهای باریک هم می کشد!) چندین بار تصمیم گرفتم وبلاگم را تعطیل کنم. به دلایل مختلف. چند باری هم تا مدتها چیزی ننوشتم. چون حرفی برای گفتن نداشتم. با این حال، بحث ها همچنان ادامه داشت! دقیقا بخاطر همین بحث های دوستانه و غیردوستانه؟! بود که قید تعطیلی وبلاگ را زدم. به خودم می گفتم اگر حرفی برای گفتن نداری، لااقل بگذار دیگران حرف بزنند.
  • چند روز پیش وقتی از پیاده روی اربعین و زیارت عتبات عالیات برگشتم، مطلبی نوشتم . طبق معمول بعد از چند کامنت مرتبط با مطلب، کم کم مسیر بحث عوض شد. متاسفانه برخی کامنتها اهانت آمیز بودند که مجبور شدم اکثر آنها را حذف کنم. اما در این دو سه روز اخیر اتفاق جالبی افتاد: تبدیل دشمنی ها به دوستی! دقیقا همه کسانی که تا چند روز پیش با ادبیات تند و گاه اهانت آمیز با یکدیگر صحبت می کردند، یکدفعه لحنشان عوض شد. علت این تغییر فضا هم کامنتی بود از «پسر شجاع» یکی از همراهان همیشگی آهستان:

«حسن اکبری هستم اهل روستای تالارپشت علیا شهرستان قائم شهر استان مازندران …۱۶ سال سن داشتم که بعلت نداشتن سن قانونی… با دستکاری شناسنامه ام به جبهه رفتم ۵ سال جبهه جنگیدم و سال ۶۵ در عملیات کربلای یک در منطقه قلاویزان مهران … بر اثر گلوله تک تیرانداز عراقی از ناحیه سینه به پایین قطع نخاع شدم و چون لیاقت شهادت نداشتم یارانم رفتند و تنهایم گذاشتند … الان حدود ۲۸ سال با ویلچر و تختم حال میکنم و رفقایم شده اند ویلچر پایم و تختم خانه ام … و خدا شاهد است در این ۲۸ سال یکبار برای شفایم دعا نکردم … یکبار هم از اسمم سوء استفاده نکردم … بیشتر کارمندان بنیاد هنوز مرا ندیده اند …مگر اون قدیمیها که بیشترشون بازنشسته شدند … اینها را نگفتم که برایم دلسوزی کنید یا خدای ناکرده زبونم لال بخواهم پز بدم ..نه بخدا سوگند اینطور نیست … خدا شاهد است من همیشه ته دلم خودم را از تمام مردم پایینتر و گنهکارتر میدانم … همیشه روی این نقطه تمرکز میکنم تا یادم باشه جانباز بودن دلیل بر بی گناهی و بهشت و …نیست … همیشه نگران آخرت و گناهانم هستم … من نیز مانند همه مردمم و باید یک عبد مطیع باشم …گفتم تا اون سوء ظنی که در رابطه با من داشتید بر طرف شود که (به نظر شما) من یک بسیجی چماق بدست و پایگاهی و شستشوی مغزی و ….هستم!… من نه الگوی انقلابم و نه معیار اخلاق اسلامی و نه نماینده انقلاب اسلامی ..اینها را میگویم که فکر نکنید من کسی هستم و خدای ناکرده بخاطر بی ادبیهای من به نظام بدبین شوید ..من فقط یه بچه روستایی گنهکار و بی ادب هستم … انقلاب و اسلام خود بزرگ و والا هستند … و الگوی ما امام زمان عج و دستورات الهی و سیره نبوی و ائمه اطهار هستند … برای همیشه خدا نگهدارتان …»

  • این نوشته، اشک خیلی ها را درآورد. حتی همان کسانی که تا چند لحظه قبل، داشتند با پسر شجاع به تندی بحث می کردند. همین نظر کافی بود که دلها منقلب و کینه ها و بغض ها به دوستی و محبت تبدیل شود (که کاش همچنان باقی بماند) من البته از این ماجرا خبر نداشتم. دیروز یکی از دوستان خبرم کرد که در وبلاگت عروسی برپاست و دوست و دشمن جمعند!
  • حالا قصد ندارم که ادای کارشناسان و جامعه شناسان را در بیاورم و از یک بحث کوچک وبلاگی به نتایج اجتماعی برسم، اما این ماجرا در عین مجازی بودن و محدود بودنش در یک وبلاگ، حاوی نکته مهمی بود. اینکه برخلاف بسیاری از تبلیغات سیاسی و رسانه ای مخالفان و همینطور آه و ناله های دوستان مبنی بر فراموشی شهدا و جانبازان، مردم کشور ما با هر عقیده و سلیقه ای، همچنان به ایثارگران احترام می گذارند. کاش سیاسی کاری ها نبود، کاش قبیله گرایی نبود، کاش شهدا و ایثارگران را قربانی بازی های سیاسی و جنگ قدرت نمی کردیم. کاش شهدا همچنان گمنام باقی می ماندند و شاهد دعوای سیاسی بر سر محل دفنشان نمی شدند! و از همه مهمتر کاش به بهانه دفاع از شهدا و فرهنگ شهادت، به دیگران برچسب مخالفت با شهدا را نمی زدیم. کاش ایثارگرانی را که مورد احترام اقشار مختلف جامعه و محل وحدت مردم هستند، به نقطه افتراق و اختلاف و جدایی و تقابل و تضاد تبدیل نمی کردیم…
  • حکم کلی صادر نمی کنم. ادعا نمی کنم که همه منتقدین و مخالفین، بخاطر رفتار ما فراری شده اند، اما ما مسئولیم و باید پاسخگو باشیم حتی اگر باعث رنجش یک نفر شده باشیم!
  • این پست را تقدیم می کنم به پسر شجاع آهستان. به امید دیدار در فضای حقیقی

لینک مرتبط: مصاحبه با همسر پسر شجاع+ عکس