خانه ساده پدربزرگ
امروز دوباره رفتم سراغ آلبومها و عکسهای قدیمی که چشمم افتاد به این تصاویر. با خودم گفتم شاید بد نباشد که مثل مطلب قبلی، با کنارهم گذاشتن چند قطعه عکس، گوشهای دیگر از زندگی دوران قدیم و سبک و دغدغهی زندگی قدیمیها را مرور کنم. در مطلب قبلی هم نوشته بودم که هدف از انتشار این عکسهای شخصی و قدیمی، این است که فضای زندگی آن سالها را بهتر درک کنیم.
البته قطعا منظورم این نیست که آن زمان وضع زندگی همهی مردم مثل آدمهای این تصاویر بوده؛ چه بسا برخی بهتر و برخی هم سادهتر از این زندگی میکردند، اما به طور کلی میشود گفت که وضعیت زندگی عموم مردم، چیزی شبیه این بود و طبقات مرفه در اقلیت مطلق بودند. برعکس حالا که وضع زندگی عموم مردم در سطح رفاه نسبی قرار دارد و دغدغهی آدمها دیگر مثل گذشته تهیهی یک وعده غذا و یا یک ۲۰ لیتری نفت برای بخاری خانه نیست، بلکه خرید پستهی ۶۰ هزار تومانی است! (دقت کنید. گفتم عموم مردم، نه همه. چون متاسفانه هنوز آدمهای محروم و مستضعف در جامعه ما هستند)
اینجا خانه قدیمی پدربزرگم هست (حدودا سال ۶۱) و اینها هم پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و پسرعمهام هستند. البته قبل از این، یک خانهی گلی داشتند که بعد از انقلاب، خرابش کردند و این خانه را ساختند. چیزی که در این عکس برایم جالب هست، سادگی آن و سادگی سر و وضع خانه است. بخاری نفتی (که قبل از این هیزمی بود) پنجره چوبی، پردههای قدیمی با گلهای درشت و ساده، رختخوابی که کنار دیوار چیده شده و اتاقی که هیچ وسیلهی تزئینی در آن وجود ندارد!
همانطوری که میبینید تقریبا دور تا دور اتاق خالی هست. نه میزی، نه مبلی، نه لوستری، نه تابلویی و نه هیچ وسیلهی اضافهی دیگری. برعکسِ حالا که اتاقها و خانههای ما، نمایشگاهی هستند از اسباب و اثاثیه و وسائل مختلف. وسائل تزئینی و غیرتزئینی، ضروری و غیرضروری. تقریبا هیچ جای خانه هم خالی نیست. با وجود همه اینها، شاید صفا و صمیمیت و سادگی آن روزها دیگر وجود نداشته باشد. شاید…
بازگشت به گذشته و زندگی به سبک گذشته ممکن و میسر نیست. حرف من هم این نیست که به گذشته برگردیم و مثل آنها زندگی کنیم. اما به نظر من، بخشی از مشکلات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی امروز ما، ناشی از تغییر دغدغهها، نیازها و تعلقات ماست. به عبارت بهتر، من با نو شدن و مدرن شدن مخالف نیستم، نقد من به شیوهی نو شدن ماست. امروز خیلی از ماها، با کالاها و دغدغههای غیرضروری، زندگی خود را نو کردهایم. غیر ضروریاتی که گاهی تهیه ضروریات زندگی را با مشکل مواجه میکنند.
به هرحال من هنوز در این خانه و در این اتاق سادهی پدربزرگم نفس میکشم. در خواب و بیداری. شاید باورتان نشود. شاید این را به حساب فکر و خیالات و فرار از وضعیت امروز بگذارید؛ ولی هرچه که هست، روزی نیست که دلتنگ این خانه نشوم. در خواب و رویا هم همیشه همین اتاق را میبینم.
این هم پدر بزرگ و پسرعمهام. درباره محمد پسرعمهام قبلا مطالبی نوشتهام. فرزند شهید هست و چند ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده. به همین علت، وابستگی شدیدی به پدربزرگم داشت. پدربزرگم هم همین طور…
در عکس پایین هم، پسرعمهام را میبینید که با پدرش عکس یادگاری گرفته…
یاد و خاطره همه شهدا گرامی باد. همچنین یاد و خاطره پدران، مادران، همسران و فرزندان شهدا که در سختترین شرایط بر فراق و جدایی فرزندان و همسران و پدرانشان صبر و تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند.

پی نوشت:
اواخر اسفند، برای من یادآور خاطرات تلخی است که قبلا دربارهاش نوشتهام.








