بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘دفاع مقدس’

پسر شجاع

  • گاهی که آهستان را با روز اولش مقایسه می کنم، با خودم می گویم انگار چند قرن از آن روز فاصله گرفته ام. من البته هرگز ادعایی نداشته و ندارم، اما نسبتا از وبلاگم راضیم. چون در این دنیای مجازی به نتایج جالبی رسیدم. با این همه صدای مختلف و متفاوت، من هم تا حدودی توانستم حرف بزنم و صدایم را به گوش دیگران برسانم. از روز اول هم هدفم این بود که حرفهای خودم را بنویسم، بدون کمترین وابستگی و مصلحت سنجی و قبیله گرایی.
  • در این چند سال سعی کردم همه نظرات موافق و مخالف را تا حد امکان و بدون حذف و نظارت، منتشر کنم. یعنی پیش فرضم، عمومی شدن همه کامنتها بود. هرچند این مساله گاهی باعث انتشار نظرات اهانت آمیز و غیرمرتبط هم می شد که هم خطوط قرمز دینی و مذهبی و عقیدتی ما را زیر سوال می برد و هم ناراحتی و رنجش خیلی ها را در پی داشت. با این حال و با وجود همه اشکالات و اشتباهات، این سیاست را تاکنون حفظ کرده ام.
  • در این مدت دوستان موافق و مخالف زیادی همراهم بودند. برخی پای ثابت وبلاگ شدند و با نظرات خود به گرمی این فضا کمک کردند. هرچند به لطف دوستان، اکثر نظرات به مطالب وبلاگ هیچ ربطی نداشت! با این حال اینجا به خانه ای تبدیل شده که چند صاحب خانه دارد و چندین اسم آشنا با وجود اختلافات شدید دینی و سیاسی، با یکدیگر مشغول بحث و گفت وگو هستند. (البته گاهی این بحث ها، به جاهای باریک هم می کشد!) چندین بار تصمیم گرفتم وبلاگم را تعطیل کنم. به دلایل مختلف. چند باری هم تا مدتها چیزی ننوشتم. چون حرفی برای گفتن نداشتم. با این حال، بحث ها همچنان ادامه داشت! دقیقا بخاطر همین بحث های دوستانه و غیردوستانه؟! بود که قید تعطیلی وبلاگ را زدم. به خودم می گفتم اگر حرفی برای گفتن نداری، لااقل بگذار دیگران حرف بزنند.
  • چند روز پیش وقتی از پیاده روی اربعین و زیارت عتبات عالیات برگشتم، مطلبی نوشتم . طبق معمول بعد از چند کامنت مرتبط با مطلب، کم کم مسیر بحث عوض شد. متاسفانه برخی کامنتها اهانت آمیز بودند که مجبور شدم اکثر آنها را حذف کنم. اما در این دو سه روز اخیر اتفاق جالبی افتاد: تبدیل دشمنی ها به دوستی! دقیقا همه کسانی که تا چند روز پیش با ادبیات تند و گاه اهانت آمیز با یکدیگر صحبت می کردند، یکدفعه لحنشان عوض شد. علت این تغییر فضا هم کامنتی بود از «پسر شجاع» یکی از همراهان همیشگی آهستان:

«حسن اکبری هستم اهل روستای تالارپشت علیا شهرستان قائم شهر استان مازندران …۱۶ سال سن داشتم که بعلت نداشتن سن قانونی… با دستکاری شناسنامه ام به جبهه رفتم ۵ سال جبهه جنگیدم و سال ۶۵ در عملیات کربلای یک در منطقه قلاویزان مهران … بر اثر گلوله تک تیرانداز عراقی از ناحیه سینه به پایین قطع نخاع شدم و چون لیاقت شهادت نداشتم یارانم رفتند و تنهایم گذاشتند … الان حدود ۲۸ سال با ویلچر و تختم حال میکنم و رفقایم شده اند ویلچر پایم و تختم خانه ام … و خدا شاهد است در این ۲۸ سال یکبار برای شفایم دعا نکردم … یکبار هم از اسمم سوء استفاده نکردم … بیشتر کارمندان بنیاد هنوز مرا ندیده اند …مگر اون قدیمیها که بیشترشون بازنشسته شدند … اینها را نگفتم که برایم دلسوزی کنید یا خدای ناکرده زبونم لال بخواهم پز بدم ..نه بخدا سوگند اینطور نیست … خدا شاهد است من همیشه ته دلم خودم را از تمام مردم پایینتر و گنهکارتر میدانم … همیشه روی این نقطه تمرکز میکنم تا یادم باشه جانباز بودن دلیل بر بی گناهی و بهشت و …نیست … همیشه نگران آخرت و گناهانم هستم … من نیز مانند همه مردمم و باید یک عبد مطیع باشم …گفتم تا اون سوء ظنی که در رابطه با من داشتید بر طرف شود که (به نظر شما) من یک بسیجی چماق بدست و پایگاهی و شستشوی مغزی و ….هستم!… من نه الگوی انقلابم و نه معیار اخلاق اسلامی و نه نماینده انقلاب اسلامی ..اینها را میگویم که فکر نکنید من کسی هستم و خدای ناکرده بخاطر بی ادبیهای من به نظام بدبین شوید ..من فقط یه بچه روستایی گنهکار و بی ادب هستم … انقلاب و اسلام خود بزرگ و والا هستند … و الگوی ما امام زمان عج و دستورات الهی و سیره نبوی و ائمه اطهار هستند … برای همیشه خدا نگهدارتان …»

  • این نوشته، اشک خیلی ها را درآورد. حتی همان کسانی که تا چند لحظه قبل، داشتند با پسر شجاع به تندی بحث می کردند. همین نظر کافی بود که دلها منقلب و کینه ها و بغض ها به دوستی و محبت تبدیل شود (که کاش همچنان باقی بماند) من البته از این ماجرا خبر نداشتم. دیروز یکی از دوستان خبرم کرد که در وبلاگت عروسی برپاست و دوست و دشمن جمعند!
  • حالا قصد ندارم که ادای کارشناسان و جامعه شناسان را در بیاورم و از یک بحث کوچک وبلاگی به نتایج اجتماعی برسم، اما این ماجرا در عین مجازی بودن و محدود بودنش در یک وبلاگ، حاوی نکته مهمی بود. اینکه برخلاف بسیاری از تبلیغات سیاسی و رسانه ای مخالفان و همینطور آه و ناله های دوستان مبنی بر فراموشی شهدا و جانبازان، مردم کشور ما با هر عقیده و سلیقه ای، همچنان به ایثارگران احترام می گذارند. کاش سیاسی کاری ها نبود، کاش قبیله گرایی نبود، کاش شهدا و ایثارگران را قربانی بازی های سیاسی و جنگ قدرت نمی کردیم. کاش شهدا همچنان گمنام باقی می ماندند و شاهد دعوای سیاسی بر سر محل دفنشان نمی شدند! و از همه مهمتر کاش به بهانه دفاع از شهدا و فرهنگ شهادت، به دیگران برچسب مخالفت با شهدا را نمی زدیم. کاش ایثارگرانی را که مورد احترام اقشار مختلف جامعه و محل وحدت مردم هستند، به نقطه افتراق و اختلاف و جدایی و تقابل و تضاد تبدیل نمی کردیم…
  • حکم کلی صادر نمی کنم. ادعا نمی کنم که همه منتقدین و مخالفین، بخاطر رفتار ما فراری شده اند، اما ما مسئولیم و باید پاسخگو باشیم حتی اگر باعث رنجش یک نفر شده باشیم!
  • این پست را تقدیم می کنم به پسر شجاع آهستان. به امید دیدار در فضای حقیقی

لینک مرتبط: مصاحبه با همسر پسر شجاع+ عکس 

۲۳ تیر ۶۱

امروز بیست و سوم تیرماه سال ۹۳ شانزدهمین روز ماه مبارک رمضان؛ من در اتاقم دراز کشیده ام و زیر سرمای کولر تشنگی و گرسنگی روزه داری را می گذرانم! می گذرانم!

ناگهان می روم به ۳۲ سال پیش، بیست و سومین روز تیرماه سال ۶۱ شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان، ساعت حدودا شش عصر. عموی عزیزم مصطفی، روی خاک داغ شلمچه افتاده، دست و پا می زند، لب تشنه، غریب …

شهید مصطفی حسینی

شهید مصطفی حسینی

درباره این عکس چند باری نوشته ام، حرفهایی که هرگز برایم تکراری نمی شوند. این عکس را فرمانده عمویم گرفته و دو سال بعد از شهادتش برای خانواده ما فرستاده بود. سالها دنبال عکاسش گشتم، تا اینکه بر حسب اتفاق در یک برنامه تلویزیونی مربوط به روایت فتح پیدایش کردم. (ماجرایش را اینجا نوشته ام)

محمدجواد اسلامی، همان کسی است که این عکس را در لحظه شهادت عمویم گرفته. دو سه سال پیش آقای اسلامی را در قم دیدم و ماجرای این عکس را هم از زبانش شنیدم. می گفت که عمویت پیک گردان بود، روز اول عملیات رمضان، ساعت حدودا شش عصر ۲۳ تیرماه، او را برای ماموریتی به سمت جلو فرستادم. هنوز چند متری دور نشده بود که بر اثر اصابت گلوله به زمین افتاد. خودم را به مصطفی رساندم، دیدم آخرین نفس ها را می کشد. با اشک و آه، دوربینم را برداشتم و عکسی به یادگار از شهید گرفتم …

محمدجواد اسلامی یکی دو هفته پیش به خانه مادربزرگم رفت. یکی از آرزوهای همیشگی مادربزرگ این بود که دوست و همراه پسرش را از نزدیک ببیند. اما اعضای خانواده بخاطر وضعیت سلامتی مادربزرگ، شک داشتند که آقای اسلامی را به او معرفی بکنند یا نه؟ به همین خاطر گفتند که این آقا، یکی از دوستان مصطفی است! مادربزرگ هم با قلب شکسته اش، مثل همه این سالها از پسرش گفت، آقای اسلامی و بقیه هم آرام آرام اشک ریختند. تا جایی که تحملش برای همه سخت شد. آخرش به مادربزرگ گفتند که این آقا همان کسی است که آخرین لحظات، کنار پیکر پسرت بوده…

بعد از گذشت این همه سال، یاد و خاطره عمو، همیشه با ماست. این یک حرف کلیشه ای و شعاری نیست. من با همه بدیها و لغزش ها و غفلت ها و فراموشی هایم در زندگی، سعی می کنم همیشه به یادش باشم.