
چند روزی هست که فیلم «چه گوارا» ساخته «استیون سودربرگ» را دیدهام و هنوز هم فکرم درگیر شخصیت این مبارز انقلابی آمریکای لاتین است. فیلمی درباره «ارنستو چهگوارای» آرژانتینی که بخشی از زندگی و مبارزات خستگیناپذیر او را از زمان آشناییاش با فیدل کاسترو تا لحظه دستگیری و مرگش، به نمایش میگذارد. درباره چه گوارا، زیاد شنیده و خواندهایم و من هم در اینجا قصد تکرار آنها را ندارم. اما دیدن این فیلم بهانهای شد تا در اینجا یادی از او بکنم.
فیلم چه گوارا این خوبی را دارد که بدور از شخصیت زدگی و بزرگنمایی، ما را با دنیایی که چه گوارا در آن زندگی میکرد آشنا میکند. دنیایی که مردمان آمریکای لاتین در فقر و گرسنگی و تبعیض زندگی میکردند و آمریکاییها هم با حمایت از دیکتاتورهای بومی، ادعا میکردند که آزادی و دموکراسی را به آن مردم هدیه دادهاند.
این وضعیت را بازیگر نقش فیدل کاسترو، در دقایق ابتدایی فیلم به خوبی تشریح میکند:«۲۰ درصد کوباییها دائما بیکارند. شصت و چهار درصد زمینها، در دست ۵ درصد هست، نصف مملکت برق ندارد و بیشتر از نصف مملکت در خرابهها زندگی میکنند. سی و هفت درصد مردم بیسوادند، آمار مرگ کودکان سر به
فلک گذاشته. هر کسی که به این دیکتاتورها اعتراض کند، با گلوله خفه میشود. دولتمردان فاسد صدها میلیون دلار از خزانه این کشور دزدی و در بانکهای آمریکا و اروپا ذخیره میکنند. در چند سال اخیر توازن داد و ستد بین آمریکا و کوبا ، یک میلیارد دلار به نفع آمریکا بوده، این چه مفهومی دارد؟ اینکه این جزیره فقیر کارائیب دارد به اقتصاد یکی از پیشرفتهترین کشورهای دنیا کمک میکند.»
کاسترو اینها را در وصف کوبای آن دوران میگوید و چه گوارا هم بعد از شنیدن آن، تاکید میکند: «وضعیت همه کشورهای آمریکای لاتین اینطور است!» و این آغاز مبارزات نظامی و سیاسی آنها است. مبارزاتی که شیوه خاص خود را دارد. در این مبارزات کسی حق آسیبرساندن به مردم را ندارد. با متجاوز به حقوق و نوامیس مردم به شدت برخورد میشود و هیچ فرد انقلابی هم حق ندارد از اموال برجای مانده از اشراف و مسئولان سابق استفاده شخصی و یا حتی سازمانی بکند!
در این فیلم دو قسمتی، علاوه بر نمایش مراحل مبارزه، صحنههایی شبیهسازی شده و نیز آرشیوی از حضور چه گوارا در سازمان ملل متحد وجود دارد. جالب اینجاست که در بیرون سازمان ملل، گروهی علیه چه گوارا شعار میدهند و با فریادهای «قاتل برو گم شو» از او استقبال میکنند. در اجلاس سازمان ملل هم آمریکا و چند کشور دیگر، اتهاماتی از جمله اعدام مخالفان را به چه گوارا نسبت میدهند. چهگوارا هم در مقابل، با دفاع از انقلاب مردم کوبا به اتهامات آمریکا و برخی دیگر از کشورها، چنان پاسخ محکمی میدهد که نمایندگان آمریکا مجبور میشوند سالن را ترک کنند!

من در اینجا قصد بیان ماجراهای فیلم و تعریف و تمجید از شخصیتهای انقلابی کوبا و آمریکای لاتین را ندارم. اینرا هم میدانم که چه گوارا یک مبارز مارکسیست بود و من هم آنقدر جوگیر نشدهام که مثل بعضی دوستان انقلابی ایرانی، عکس و پوسترش را کنار شهید چمران بزنم و همه چیز را با هم قاطی کنم. اما انصافا نمیشود از کنار چنین شخصیتهایی به سادگی گذشت. مخصوصا اینکه در سالهای اخیر، گروهی از همراهان و دوستداران چهگوارا مجددا در آمریکای لاتین به قدرت رسیدهاند و در برابر آمریکا صفآرایی کردهاند. (شاید منظور کارگردان از نشان دادن چهگوارای جوان روی عرصه کشتی در پایان فیلم و پس از کشته شدن چهگوارا، اشاره به همین مساله باشد.)
نکته دیگری که بعد از دیدن این فیلم، ذهنم را به خودش مشغول کرد این بود که دنیای ما، علیرغم همه تغییر و تحولاتی که در این ۵۰ سال اخیر به خود دیده، انگار در بعضی مسائل دچار هیچ تغییری نشده. به عنوان مثال، آمریکا و متحدانش، همچنان به کشورهای دیگری که با آنها هم نظر نیستند، انواع و اقسام اتهام را نسبت میدهند؛ از نادیده گرفتن حقوق بشر، تا نقض دموکراسی و حمایت از تروریسم و … آمریکا همچنان به خودش حق میدهد که هیچ توجهی به سخنان مخالفانش نکند و آنها را نادیده بگیرد. آمریکا همچنان جلسات سازمان ملل را برای نشنیدن سخنان کشورهای مخالف ترک میکند! آمریکا همچنان این حق را به خودش میدهد که برای براندازی حکومتهای دیگر توطئه کند و از مخالفان آن کشورها حمایت کند.
به نظر میرسد علیرغم تغییر کابینهها و تغییر رنگها در آمریکا، این حس برتریجویی همچنان ادامه دارد. حسی که اصلا و ابدا به دنبال درک پیام انقلابهای دنیا نیست و تنها منافع استکباری خود را میبیند. به این جمله ابتدایی فیلم چهگوارا توجه کنید که یک خبرنگار آمریکایی از او میپرسد:«تصور کنید که کمکهای اخیر آمریکا به مردم آمریکای لاتین موفقیت آمیز باشد، اگر طبقه حاکم با بازسازی زمین و تغییر قوانین مالیاتی موافقت کند و در نتیجه شرایط زندگی بهتر بشود، فکر نمیکنید که پیام انقلاب کوبایی قدرت خودش را از دست میدهد؟» و چهگوارا تنها سکوت میکند!
تصاویری از فیلم «چه»



و این هم تصویری از جنازه چه گوارا

اعتراف می کنم که از رفتن خاتمی و انصراف او ناراحتم. باور کنید از دیروز که خبر انصرافش را شنیدم، حال خوشی ندارم. شوخی هم نمی کنم. من به عنوان یک منتقد سید محمد خاتمی، دوست داشتم که خاتمی تا آخر در صحنه انتخابات بماند و با احمدی نژاد رقابت کند و وزن خودش را تشخیص بدهد!
هرچند اگر نوشته های چند ماه پیشم را بخوانید، همیشه حدس می زدم که خاتمی اصلا در این رقابت ها شرکت نمی کند، اما حالا که او آمده بود، انصاف نبود که به این زودی ها کنار برود و میدان را خالی کند. بخاطر همین، من هم مثل همه دوستان اصلاح طلبش از شما می خواهم با ارسال پیامک «خاتمی بمان» به شماره ۳۰۰۰۸۳۲۰، صدای اعتراض خودتان را به سید محمد خاتمی برسانید و از او بخواهید که بماند، شاید برگردد!
لینک مرتبط : نوشته ۸ ماه پیش من: خاتمی احتمالا می آید، اما قطعا نمی آید!

همانطوریکه قبلا هم گفتم راه چاره و شاید بهترین راه ممکن برای از میان برداشتن احمدینژاد تکرار شعارهای احمدینژاد است. شکی نیست که علیرغم همه اشکالاتی که بر احمدینژاد و دولت او وجود دارد، شعارهای عدالتخواهانه، پایداری، ایستادگی، پرکاری و دفاع از مظلومان و محرومان و سادهزیستی او، همچنان مورد اقبال و پذیرش مردم ایران است. پس چطور میتوان با شعارهای اصلاحطلبانه خاتمی، احمدینژاد را شکست داد؟ بنابراین باید به سراغ کسی رفت که درست مانند احمدینژاد از عدالت حرف میزند، از مستضعفان میگوید، از شهدا خاطره تعریف میکند، جنوب شهر را برای سخنرانیاش انتخاب میکند، از آرمانهای امام دم میزند و …
اینجاست که من فکر می کنم دعوای ظاهری و عدم هماهنگی اصلاح طلبان، کم کم به هماهنگی و تغییر شعارهای آنها تبدیل بشود. کنار رفتن خاتمی به نفع میرحسین موسوی را هم باید در راستای همین هماهنگی دانست. البته میان خاتمی و موسوی تفاوت هایی هم وجود دارد، اما وقتی هدف، از میان برداشتن احمدی نژاد باشد، چه اشکالی دارد که فعلا اختلافات را کنار گذاشت و مانع تفرقه اصلاح طلبان شد؟! پس میرحسین موسوی به صحنه می آید و به عنوان یک اصلاح طلب، شعارهای اصولگرایانه می دهد و از شرایط ویژه کشور در ۴ سال گذشته سخن می گوید با این امید که هم آرای اصلاح طلبان را با خود داشته باشد و هم آرای بخشی از اصولگرایان را.
البته من نمیدانم آقای مهندس موسوی که اکنون از نبود آزادی و فراموشی مستضعفان گلایه میکند، زمان آقای هاشمی رفسنجانی کجا تشریف داشتند؟ اگر وضعیت آزادی این سالها بر وفق مراد ایشان نیست، یقینا بدتر از دوره هاشمی رفسنجانی نیست! پس آقای موسوی چرا آن زمان نگران آزادی نبودند؟ همان زمانی که آقای رفسنجانی از مطبوعات بخاطر انتقاد از دولت گلایه می کرد و آنها را به سیاه نمایی متهم میکرد و در تلویزیون کشور، «بیژن نوباوه» را تنها بخاطر یک سوال، نقره داغ می کرد! همین چند ماه پیش بود که آیت الله یزدی در جلسه ای با ذکر خاطره ای از آن سالها گفته بود:«دوران آقای هاشمی رفسنجانی ۲ روزنامه علیه ایشان انتقاد می کردند و آقای هاشمی تاب همان انتقادات را هم نداشت به گونه ای که دائما از مقام معظم رهبری می خواست اجازه تعطیلی این دو روزنامه داده شود که رهبر انقلاب چنین اجازه ای را نمی دادند. آقای هاشمی در شرایطی این توقع را داشتند که تریبون های مهمی چون نماز جمعه و روزنامه های دیگر در اختیار ایشان بود و حالا که اکثر روزنامه ها علیه دولت نهم می نویسند، کسی حرفی در این باره نمیزند»
آقای موسوی همچنین چند روز پیش در جمع مردم نازی آباد از وضعیت مدرکگرایی و سواستفاده از آن برای رسیدن به قدرت گلایه کرده و گفته است:«بعد از آنکه آقای باکری شهید میشوند، همه متوجه میشویم که مهندس مکانیک بوده است. این امر به دلیل این است که در آن زمان مهندس مکانیک بودن در مقابل ارزش های اسلامی و ایثار برای ملت چیزی محسوب نمیشد اما امروز چه شده است که برای بالا رفتن از نردبان قدرت ما مدرکهای تحصیلی را خرید و فروش میکینم. این نشان میدهد که ما از جامعهای که اساس آن از اسلام ناب محمدی پایهگذاری شده، به سمت یک جامعهای که ارزشهای فرهنگی در آن قابل فروش هستند، در حال لغزش هستیم»
آقای موسوی عزیز! اگر منظورتان «کردان» است که او محصول دوران آقای هاشمی و خاتمی بود و در فرهنگ آن سالها موفق شد مراحل عالیه علمیاش را در آکسفورد طی کند و استاد دانشگاه آزاد شود! پس در همه آن سالها شما کجا بودید؟!
آقای نخست وزیر طرفدار اسلام ناب محمدی! آیا لغزش ما از اسلام ناب محمدی در طول ۴ سال گذشته اتفاق افتاده و یا به ۲۰ سال گذشته برمی گردد؟ اگر فرهنگ مملکتی در طول ۴ سال این مقدار عوض شود، پس چرا در طول آن ۲۰ سال دچار انحراف نشود؟ همان سالهایی که شما سکوت کرده بودید و ما هم عادت کرده بودیم که عکس شما را هر ۴ سال یکبار کنار عکس نامزدهای دیگر ببینیم. لغزش از اسلام ناب محمدی از زمانی آغاز شد که آقای رفسنجانی در نماز جمعه تهران گفت که دوران یقه چرکینها تمام شده و اکنون کشور محتاج یقهسفیدهاست! لغزش از اسلام ناب محمدی از زمانی آغاز شد که فرهنگ ایثار و شهادت که شما نگرانش هستید، از صحنه مدیریت کشور کنار گذاشته شد و فرهنگ تکنوکرات و لیبرال در کشور حاکم شد.
اسلام ناب محمدی از زمانی آغاز شد که رییس دانشگاه آزاد، خودش را رییس مادام العمر آن مجموعه می دانست و به هیچ کس هم پاسخگو نبود. اسلام ناب محمدی از زمانی کنار گذاشته شد که آقای جاسبی ادعا میکرد «در دانشگاه آزاد کسی کمتر از مدرک فوق لیسانس نمیتواند تدریس کند!» اسلام ناب محمدی از زمانی دچار لغزش شد که «سید مهدی شجاعی» را با شکایت آقای جاسبی و تنها بخاطر چاپ یک داستان تخیلی به دادگاه می بردند! و یا «مهدی نصیری» را بخاطر رو کردن تخلفات وزارت نفت، مخابرات و نیرو، به دادگاه میبردند و محکومش میکردند!
آقای نخست وزیر دوران دفاع مقدس! اسلام ناب محمدی از زمانی دچار لغزش شد که روزنامه های دوم خردادی نوشتند «فرهنگ شهادت خشونت آفرین است!» اسلام ناب محمدی از زمانی مورد حمله قرار گرفت که اکبر گنجی به عنوان یک اصلاح طلب میگفت«امروز اندیشه های خمینی را باید درون موزه ها جستجو کرد!» پس در همه آن سالها شما کجا بودید و چرا احساس خطر نکردید؟ آیا همه اینها بهانه است و هدف تنها شکست یک نفر است؟ شما حق دارید از وضعیت کشور در ۴ سال گذشته انتقاد کنید، اما برای ما هم این حق را قائل باشید که از شما بپرسیم چرا در همه آن ۲۰ سال گذشته سکوت کرده بودید؟!
من به میرحسین موسوی احترام میگذارم. حتی اگر آقای موسوی در انتخابات آینده بر احمدینژاد پیروز شود، ذرهای از علاقهی من به نخستوزیر دوران دفاع مقدس کم نمیشود اما نمیتوانم گلایه خودم را از او پنهان کنم و امیدوارم روزی آقای موسوی به این سوالات ما پاسخ بدهند. مخصوصا این روزها که ایشان طلسم سکوت ۲۰ ساله خود را شکستهاند.
سایتهای حامی خاتمی، اصلاحطلبان و از جمله محمد علی ابطحی، این روزها یک تیتر خیلی بزرگ را از دست دادهاند. اگر یک مقام اسرائیلی میگفت که پیروزی احمدینژاد میتواند دوباره باعث عقبنشینی ایران از حق مسلم هستهای شود و یا اینکه با پیروزی او دوباره غنی سازی به تعلیق درمیآید و پیشرفتهای هستهای ایران متوقف میشود، تیتر نصف صفحهای روزنامهها و شبنامههای اصلاحطلب و موضوع سخنرانی سفرهای استانی خاتمی و دوستانش این میشد که دیدید احمدینژاد با عقبنشینی خود باعث از بین رفتن حقوق ملت ایران شده است و دیدید که اسرائیلیها با خاتمی مخالفند؟ و بعد نتیجه میگرفتند که خاتمی تنها کسی است که دشمنان از او میترسند!
اما این بار روزنامه اسرائیلی یدیعوت آحارونوت در گزارشی به نقل از یک تحلیلگر صهیونیست به اوباما سفارش کرده است:«گفتگو با ایران، به بعد از انتخابات ریاست جمهوری ایران موکول شود، زیرا این امر کاملاً برای واشنگتن واضح است که گفتگو با ایران در زمان احمدینژاد باعث افزایش محبوبیت و تحکیم موقعیت وی در نظر رأیدهندگان خواهد شد و او قادر خواهد بود بهراحتی انتقاد مستقیم منتقدانش را مبنی بر اینکه وی مقصر مشکلات اقتصادی است، برطرف کند. به هرحال، مقامات رسمی واشنگتن انتخاب خاتمی اصلاحطلب را ترجیح میدهند چراکه لااقل او بود که در سال ۲۰۰۳ حاضر شد بهطور موقت و در یک محدوده زمانی، پیشرفت برنامه هستهای ایران را متوقف کند!»
از قدیم گفتهاند چیزی که عوض دارد، گله ندارد. حدودا یک ماه پیش بود که محمدعلی ابطحی در وبلاگش با شور و شعف خاصی به یک مطلب روزنامه اسرائیلی اشاره کرده بود که «پیروزی خاتمی در انتخابات پیش روی ایران میتواند سد راه تلاشهای بینالمللی برای توقف برنامه هستهای این کشور شود. اگر خاتمی پیروز انتخابات باشد وی احتمالا در زمینه کاهش سطح فشارهای بینالمللی بر ایران در مساله هستهای موفق خواهد شد»
ابطحی سپس با کنایه زدن به کیهان و اصولگراها که اگر این خبر درباره احمدینژاد بود شما چه تیتری میزدید، نوشته بود:«واقعیت این است که اسرائیلیها هم میدانند در صورتیکه خاتمی رئیسجمهور شود، میتواند با همکاری با دنیا، حقوق مردم ایران را احیا کند و به همین دلیل خیلی نگران آمدن خاتمی هستند!»
اینجاست که معنی حرف اسرائیلیها و ابطحی را درباره نقش آقای خاتمی بهتر میفهمیم. وقتی مینویسند تنها خاتمی میتواند سد راه تلاشهای بینالمللی برای توقف برنامه هستهای ایران شود، یعنی اینکه با وجود شخص آقای خاتمی، دیگر نیازی به تلاشهای بینالمللی نیست، خود ایشان به تنهایی میتواند باعث توقف پیشرفت هستهای ایران بشود!

دوست عزیزم علی اشرف فتحی در وبلاگ تورجان با اشاره به برگزاری مراسم سالگرد مرحوم حاج سید احمد خمینی، نوشته است:«چهاردهمین سالگرد درگذشت مرحوم حاج سید احمد خمینی به عرصه قدرت نمایی روحانیون و سیاستمداران منتقد احمدی نژاد بدل شد. هر سه کاندیدای اصلاح طلبان در غیاب احمدی نژاد و یاران نزدیکش، در این مراسم حاضر شدند و یاد و خاطره دوست و همفکر پرنفوذ خود را گرامی داشتند.»
تورجان در ادامه برای اینکه همفکری و همراهی بزرگان جناح چپ را با سید احمد خمینی اثبات کند مینویسد«خط امامی های دیروز و اصلاح طلبان امروز همچون همیشه برای سید احمد خمینی سنگ تمام گذاشتند. سید احمد آقا که ارتباط تنگاتنگی با این جناح داشت، پس از رحلت امام خمینی به عنوان مهم ترین کاندیدای این طیف برای رهبری مطرح بود.»
با نوشته دوست عزیزم تورجان مشکلی ندارم. شکی نیست که مرحوم حاج سید احمد خمینی مورد احترام همه مسئولان، همه جناحها و همه مردم ایران است، اما مطلب تورجان از چند جهت قابل تامل است که لازم دیدم درباره آن توضیحاتی بنویسم. اول اینکه نوشته وی این نکته را القا میکند که بعد از سالها که از درگذشت یادگار امام میگذرد، متاسفانه مراسم سالگرد آن مرحوم بیشتر به یک میتینگ سیاسی و جناحی و انتخاباتی تبدیل شده است! نکته بعدی اینست که بزرگان جناح چپ و مجمع روحانیون اصرار فراوانی دارند که بگویند حاج سید احمد خمینی از آنها بود. لااقل نوشته تورجان این حس را القا میکند.
همچنین ارتباط بعضی گزارهها در نوشته تورجان، منطقی به نظر نمیرسد. مثلا تورجان مینویسد:«ارتباط نزدیک یادگار امام با جناح چپ ادامه یافت و روزنامه مشهور «سلام» به پیشنهاد سید احمد به این نام مزیّن شد. روزنامهای که توقیف آن به بحران کوی دانشگاه در تیر ماه ۷۸ منجر شد.» اگر بپذیریم که پیشنهاد نامگذاری روزنامه سلام از طرف سید احمد خمینی بود، ربط این موضوع به ماجراهای بعدی از جمله حادثه کوی دانشگاه، چه مسالهای را میخواهد به ما یادآوری کند؟! این مساله از این نظر قابل توجه است که تورجان ادعا میکند سید احمد خمینی مهمترین و پرنفوذترین حامی مجمع روحانیون بوده است! (همچنانکه خود چپیها هم امروز خودشان را تنها وارثان امام و انقلاب میدانند! پس حتما رفتار سران مجمع روحانیون و از جمله موسوی خوئینیها بعنوان مسئول روزنامه سلام هم در همان راستا بوده!)
فرض کنیم که طبق نوشته تورجان، جناح چپ روزگاری احساس قرابت و دوستی با مرحوم سید احمد خمینی میکرد، از این مساله چه نتیجهای میخواهیم بگیریم؟ آیا دوستی و همدلی دیروز آنها همچنان پابرجاست؟ و آیا بزرگان مجمع روحانیون همچنان بر همان اندیشههای امام، محکم و استوار ایستادهاند؟ و آیا شرکت و حضور هر ساله آنها در مراسم بزرگداشت، میتواند دلیلی بر خط امامی بودن آنها باشد؟ پس تغییر رفتار گسترده بزرگان چپ را چگونه باید توجیه کرد؟ برای بررسی این مساله و اینکه راه هرگونه سواستفادهای را ببندیم، بهتر است بجای ظاهربینی و حضور ظاهری در چنین مراسمهایی، درباره مفهوم «خط امام» حرف بزنیم و همه افراد را با آن معیار بسنجیم و ببینیم که آدمها تا چه میزان وفادار به خط امام هستند؟
حاج سید احمد خمینی به معنای واقعی کلمه خط امامی بود، اما نه «خط امامی» از نوع جناحی و سیاسی آن و نه حتی فقط به عنوان فرزند امام. شکی نیست که امروز بعضی افراد تنها بخاطر شرکت در انتخابات و قدعلم کردن دربرابر دیگران و از میان برداشتن رقبای خود از عبارت «خط امامی» استفاده میکنند، اما در عمل حرکتی بر مبنای خط و راه امام از آنها نمیبینیم؛ آیا سید احمد هم از همین دسته بود؟ این را میشود با مقایسه رفتار آن مرحوم با برخی مدعیان خط امامی امروز متوجه شد.
یکی از بزرگترین ویژگیهای سید احمد خمینی این بود که وی هیچگاه میل و سلیقه شخصی خود را بر نظر امام خمینی مقدم ندانست. حتی در برخی مواقع که مطمئن میشد عقیده و سلیقه شخصی و سیاسیاش اندکی با راه امام تفاوت دارد، فورا خودش را با راه امام منطبق میکرد و رضایت امام را بر خواسته شخصیاش مقدم میدانست. این ویژگی در کمتر کسی از آدمهای دو جناح دیده میشود. همچنین به جرات میتوان ادعا کرد که کمتر کسی از مدعیان «خط امام» واجد این شرایط بودند و هستند. سوابق آنها بخوبی نشان میدهد که آنها بیش از آنکه نگران امام و خط امام باشند، نگران باند و حزب و دسته خودشان بودند و هستند. ادامه ی نوشته