خانه > اينترنت, شخصي > کاش مصطفی را نمی شناختیم!

کاش مصطفی را نمی شناختیم!

امروز محمدحسن جلالی می‌گفت: کاش ما اینترنتی نبودیم و مصطفی را هم نمی‌شناختیم! این را وقتی گفت که مصطفی اسماعیلی، عزیزش را به خاک می‌سپرد…

حرف جلالی کنایه‌ای بود برای نشان دادن شدت غم و اندوه. یعنی اینکه من طاقت دیدن ناراحتی و مصیبت دوستم را ندارم.

با این که مرگ یک اتفاق طبیعی و تکراری برای ما آدمهاست اما در این چند روز صحنه هایی را دیدم که واقعا عجیب و تکان‌دهنده بودند. صحنه‌هایی که دل خیلی‌ها را سوزاند. صحنه‌هایی که یکی از آنها کافیست تا آدم را از پا درآورد. اولین آنها، تغییر و تبدیل خوشحالی و شعف به ناراحتی و مصیبت درکمتر از ده دقیقه! وقتی خبر درگذشت همسر مصطفی را شنیدم، شوکه شدم. همین یک روز قبلش تولد نوزادش را به او تبریک گفته بودم؛ نوزادی که هشت سال تمام در انتظار به دنیا آمدنش بودند اما حالا؟ حالا از آن شادی و سرور هیچ چیز باقی نمانده و من باید درگذشت همسرش را به او تسلیت می‌گفتم. چطور؟ چطور به صورتش نگاه می‌کردم؟ حتی تصورش هم برایم سخت بود.

*****

از روزهای اول وبلاگ نویسی در پارسی بلاگ، با سوزنبان و آقا مصطفی آشنا شده بودم. از همین دوستی‌های مرسوم و متداول اینترنتی. بعد با هم رفتیم اردوی جنوب، رفاقتمان هم بیشتر شد. تا سال ۸۵ که بحث اقامت ما در قم مطرح شد و من و همسرم برای پیگیری کارهای اقامت و جابه‌جایی و مسکن و … به قم آمدیم و برای اولین بار مهمان آقا مصطفی و همسر گرامیش شدیم و به این ترتیب آن دوستی مجازی اولیه به ارتباط و مراوده خانوادگی تبدیل شد…

*****

رفتم سمت خانه آقا مصطفی. سید نژاد همراهش بود. زنگ زدم و از او خواهش کردم که بیاید بیرون ساختمان. برایش توضیح دادم که من طاقت و جرات تنها رفتن پیش مصطفی را ندارم. سیدنژاد گریه کنان آمد پایین. با هم رفتیم پیش مصطفی. وقتی دیدمش دلم ریخت. گریه‌ام گرفت. بوسیدمش. بغلش کردم. مصطفی با صدایی بغض‌آلود گفت: فلانی قرار بود همسایه شیم! گریه امانم نداد. حرفی برای گفتن نداشتم. به جای اینکه من مصطفی را آرام کنم، او مرا آرام می‌کرد و همینطور دیگران را. صبر و تحملش واقعا عجیب بود. چند لحظه‌ی بعد نوزاد دو روزه‌اش را آورد و شروع کرد روضه‌ی علی اصغر خواندن. علی لای لای، جواد لای لای (کلیپ همین لحظه)

صحنه دیگری که واقعا تکان دهنده بود، لحظه‌ای بود که جنازه را به حرم حضرت معصومه آوردند و مصطفی باز هم برایش روضه خواند. از آن هشت سال چشم انتظاری خودش و خانمش می‌گفت و اینکه هشت سال پیاپی از باب الجواد وارد حرم امام رضا شدند و حضرت را به جوادش قسم دادند که کودکی به آنها عطا کند. مصطفی گریه می‌کرد و این را با سوز و گداز و آه و ناله فریاد می‌زد که همسرم فقط یک شب، فقط یک شب، فقط یک شب طعم مادر بودن را چشید و رفت…

kobra14

تیرماه امسال مشهد بودیم. موقع زیارت، پیامک مصطفی به دستم رسید که: فلانی ما رو دعا کنید. خدا به ما جواد رو بخشیده! چقدر خوشحال شدیم. چقدر خوشحال شدیم. چقدر خوشحال شدیم… مثل همین چند روز پیش که خبر تولد جوادش را شنیدیم. بهش زنگ زدم و تبریک گفتم. قرار بود آخر هفته به خانه‌اش برویم که…

*****

صحنه عجیب دیگر، امروز صبح بود در شهرکرد وقتی مصطفی، کفن همسرش را در دستانش گرفته بود… باید حال و روزش را می‌دیدید. هرچه به زمان وداع و فراق نزدیک‌تر می‌شد، حالش هم منقلب‌تر می‌شد. آب شدنش را می‌دیدیم. سوختنش را حس می‌کردیم. آرام آرام اشک می‌ریخت و زیرلب زمزمه می‌کرد…

مورد دیگر، امروز در گلزار شهدا و قبرستان شهرکرد؛ مصطفی، عزیزش را کفن کرد و دنبال تابوت راه افتاد. دلشکسته و پریشان. با پاهایی که نای راه رفتن نداشتند. ای ساربان آهسته ران کارام جانم می‌رود … خدایا این صحنه ها چقدر برایمان آشنا بود؟ تصویر مردی غریب در مدینه…

صحنه دیگر، وقتی چند قدم مانده به قبر، پیکر عزیز مصطفی را روی زمین گذاشتند و او باز هم برایش روضه خواند. برای آخرین بار. همان روضه‌ای که همین چند روز پیش کنار شهدای گمنام قم برای خانمش خوانده بود. همان روضه‌ای که همیشه دوستش داشت. روضه‌ی علی اکبر

mostafa2

مورد دیگر، وقتی پیکر آن مرحومه را داخل قبر می‌گذاشتند و مصطفی مظلومانه و با چشمانی اشک‌بار نگاهش می‌کرد. ای خاک، این عزیز من است که به تو می سپارمش…

صحنه دیگر، وقتی جمعیت رفت و مصطفی کنار همسرش ماند. سرش را گذاشت روی خاک و برایش دعا خواند و بلند بلند گریه کرد. خدایا به داد مصطفی برس… (کلیپ این لحظه سخت)

mostafa

از همه اینها که نوشتم عجیب‌تر، صبر و تحمل و توکل مصطفی بود که آدم را به تعجب وا می‌داشت. در همه این حالات، حرفی، کلمه‌ای، اشاره‌ای که بوی شکایت از سرنوشت و تقدیر و خواست خداوند را بدهد، از او نشنیدیم و ندیدیم. همه اطرافیان و آشنایان و دوستان را هم خودش که صاحب عزا بود، تسکین می‌داد و دائما می‌گفت اینها در برابر مصایب اهل بیت، امام حسین و حضرت زینب چیزی نیست. فقط دعا کنید که از این آزمایش سربلند بیرون بیایم. برای مادر دعا کنید که خدا به او صبر بدهد…

جلالی اینها را که دید به من گفت: کاش ما اینترنتی نبودیم و مصطفی را هم نمی‌شناختیم!…

*****

رابطه مصطفی و همسرش همیشه برای ما و دیگر دوستان، مایه غبطه و حتی حسادت بود! این زن و شوهر نمونه بودند. طلا و مس را که دیده‌اید؟ داستان زندگی آنها یک «طلا و مس» واقعی بود. زندگیشان نمونه عینی یک زندگی ساده و صمیمی، بی آلایش، بدون تجملات و توقعات، بدون کمترین سرزنش و تندی و بی‌احترامی در کلام و رفتار، در نهایت احترام و ادب و آرامش و مهربانی، یک رابطه عاشقانه و پاک.

اینها را می‌نویسم نه به خاطر بازارگرمی و تهییج احساسات، بلکه به خاطر بیدار شدن، هشیار شدن، عبرت گرفتن و عمل کردن. به نظرم این زندگی و این سرنوشت، می‌تواند موضوع داستان جدیدی برای «طلا و مس» باشد. یک داستان واقعیِ واقعی.

عکس های بیشتر از مراسم تشییع در حرم حضرت معصومه اینجا و اینجا

 این عکس رو یکی از دوستان در پلاس منتشر کرده. من دلم نیومد اینجا آپلودش کنم

 فقط یک شب مادر بودن 

این مداحی قدیمی رو از دست ندید : ز قبر فاطمه بویی عجیب می آید / صدای ناله امن یجیب می آید/  صدای کیست شبانه که زار می‌گرید/ صدای گریه مردی غریب می‌آید/ علی‌ست این که رود بر مزار فاطمه‌اش/ مریض عشق کنار طبیب می‌آید/ اگر که خاک بقیع شعله‌ور شود چه عجب/ که بوی سوختن از یک حبیب می‌آید

 

:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: