خانه > جامعه, شخصي > پدر، عشق، پسر

پدر، عشق، پسر

امروز سوم خرداد بود، روز آزادسازی خرمشهر عزیز. حیفم آمد این خاطره را ننویسم.

امسال برعکس سالهای گذشته قصد نداشتم به جنوب بروم. راستش را بخواهید دیگر حال و حوصله راهیان نور را نداشتم. البته منکر زحمات آنها نیستم ولی برای خودم دلایلی داشتم و دارم که دیگر قید اردوهای راهیان نور را زده ‌ام.

اما چند روز مانده به سال نو پسرعمه‌ام از شمال تماس گرفت و از من خواست که عید را با او و مادرش و بقیه اعضای خانواده به خوزستان برویم. پسرعمه‌ام فرزند شهید است وچند ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده. یعنی نه پدرش را دیده و نه اصلا یکبار در عمرش به کسی گفته پدر! جالب اینکه اسم پدر را هم بر پسر گذاشته‌اند: محمد.

محمد ۴ یا ۵ سال سنش کمتر از من هست. خلاصه اینکه من از قدیم کلی خاطره با پسرعمه‌ام و آن روزها و شبهای غربت و درد دارم که فعلا وقت تعریف کردنش نیست. این پسرعمه‌ی ما از آن دسته آدمهایی است که به راحتی نمی‌شود تشخیص داد که او پسر شهید باشد. یعنی خودش اصلا و ابدا جایی در این مورد حرفی نمی‌زند. لااقل من تا حالا ندیده‌ام. در همه این سالها من خیلی دوست داشتم که او لااقل یکبار به مناطق عملیاتی جنوب برود و از نزدیک با محل شهادت پدرش آشنا شود، ولی تا حالا فرصتش پیش نیامده بود تا اینکه امسال خودش تصمیم گرفت و ما هم به همراهش به خوزستان رفتیم.

سال تحویل رفتیم شلمچه و شب را هم در خرمشهر منزل یکی از دوستان خوابیدیم. پدر محمد سال ۶۱ در عملیات آزادسازی خرمشهر شهید شده بود. وقتی جنازه‌اش را آورده بودند روی برگه مشخصاتش نوشته بودند محل شهادت ۱۴ کیلومتری جاده خرمشهر. برای همین هم محمد آن شب چندبار به مادرش گفته بود که حتما در حوالی آن منطقه توقف کنیم. فردا صبح به قصد زیارت طلائیه و پاسگاه زید و … به طرف بیرون خرمشهر حرکت کردیم و تقریبا در همان محدوده‌ای که حدس می زدیم دقایقی را توقف کردیم.

برای من لحظه خیلی دردناکی بود. اینکه فرزند شهیدی تقریبا در همان جایی بایستد که روزگاری خون پدرش آنجا ریخته شده بود. آنهم پسری که حتی برای یک لحظه هم با پدرش خاطره‌ای و یا حتی عکسی نداشته باشد! اما عجیب اینجا بود که محمد جلوی ما اصلا به روی خودش نیاورد. یعنی ظاهرا هیچ تغییری در حالاتش دیده نمی‌شد. شاید ما آن لحظه انتظار داشتیم که او منقلب شود و اشکش جاری شود، اما خودش را نگه داشت. مادرش هم همینطور. برای لحظاتی آن حوالی را نگاه کردند و فیلم و عکس گرفتند و حرکت کردیم…

همین که حرکت کردیم متوجه تغییر حالت او شدم. کم‌کم حرف زدن را شروع کرد و گفت «کاش برگردیم. من می‌خواستم بیشتر اونجا بمانم» مادرش ناراحت شد و غصه‌اش گرفت. من گفتم «خوب زودتر می‌گفتی. حالا که حرکت کردیم. به جاهای دیگه نمی‌رسیم. راه دوره…»

به طلائیه رسیدیم. در تمام طول راه چند بار دیگر هم به آن مساله اشاره کرد. مطمئن شدم که محمد تا به خرمشهر برنگردد، آرام نمی‌شود. ولی چون تعداد ما زیاد بود و یکی دو ماشین دیگر هم همراه ما بودند، آن لحظه امکان برگشتن وجود نداشت. به هرحال نزدیک غروب به هویزه رسیدیم ولی محمد بالاخره تصمیمش را گرفت و از همانجا خودش برگشت!

شب در اهواز به هم رسیدیم. آرام به نظر می‌رسید. کمی برای مادرش درددل کرد. حرف‌هایی زد که تا آن زمان اصلا رویش نمی‌شد درباره‌اش صحبت کند. من هنوز هم نمی‌دانم آن لحظات چه اتفاقی افتاده بود؟ و محمد چرا به خرمشهر برگشت و در آن نقطه چه چیزی را دید  و چه احساسی پیدا کرده بود؟ فقط می‌دانم که پدر و پسر به همدیگر رسیده بودند.

  1. ۳ خرداد ۱۳۸۸ در ۲۳:۵۱ | #1

    سلام
    بسیار متاثر شدم. کاش همه مطالبت اینقدر تاثیر گذار و دلنشین باشه.خدا پدر این فرزند صبور و دلاور رو رحمت کنه.

    [پاسخ]

  2. محمد
    ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۰۸:۴۸ | #2

    فقط آه خانواده شهدا برای بازخواست از پامال کنندگان خون پدران و همسرانشان در صحرای محشر کافیست.
    ولی اینان همانند که از عزیزانشان گذشتند، فکر آن روز از اینان نیز خواهند گذشت.

    [پاسخ]

  3. ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۰ | #3

    ممنون…

    [پاسخ]

  4. ب _ چ
    ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۷:۲۱ | #4

    باز هم ممنون

    [پاسخ]

  5. امیر عزتی
    ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۹:۲۷ | #5

    هر ضرب المثلی بار یک تاریخ وفرهنگ وتجربه را به دوش میکشد
    بسیاری از این ضرب المثلها که بطور عادی چیزی را تداعی نمیکنند در جای خود مصداق یک دنیا حرف ومعنی هستند.
    مانند میمون هر چه زشت تره ناز واداش بیشتره
    وحالا حرکت سخیف وحال بهم زن احمدینزاد وطرفداران واقعا متحجر وبی فرهنگش در تحریف سرود ملی ایران مصداق عینی وبارز این ضرب المثل میباشد.
    بیکاری فقر وفحشا وبیعدالتی ذلت در مقابل بیگانگان شعارهای بی معنی واحمقانه کم بود که تحریف فرهنگ هم به ان اضافه شد.
    در قرن بیست ویکم وداشتن رزیم اخوندی باید چنین نتایجی هم ببار بیاورد

    [پاسخ]

  6. mohamad
    ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۲۱:۲۹ | #6

    agar mir hosin ghenin ghiz ziadj\tar az dahanash khorde bood shomaha kheshtakesh ra keshide boodid rooye saresh.

    [پاسخ]

  7. ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۰ | #7

    کاش توی اون خاک ها گم می شدم. تنهایی
    نه با کاروان راهیان نور.
    من توی خاطراتشان هم گم می شوم. کاش بودم آن روزها و تویشان حل می شدم. کاش به نکبت امروزی زندگی مبتلا نمی شدم!
    اصلا کاش آن روزها بودم حتی اگر محک تجربه روسیاهم می کرد. اقلش از زندگی توی خراب شده زمانی فعلی با آدم های دور و بر و معجزه ای که هرگز اتفاق نمی افتد بهتر بود. مرگ یکبار… شیون هم یکبار.

    [پاسخ]

  8. ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۳ | #8

    ممنون. عالی بود. پایدار باشید.

    [پاسخ]

  9. حمید
    ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۲۲:۲۵ | #9

    خدا رحمتشون کنه. دور و بر ما هم چندتا از این عزیزا هستن که با مشقت زیاد مادر به بار نشستن و مایه افتخارن.

    [پاسخ]

  10. ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۲۳:۴۴ | #10

    ایولا حال کردم

    [پاسخ]

  11. علی اکبر براتی
    ۵ خرداد ۱۳۸۸ در ۰۶:۴۹ | #11

    عباس‌های تشنه لب رفتند
    لب‌تشنه مشکی بر زمین مانده‌است …

    امام روح الله(رض):
    در آینده ممکن است افرادی آگاهانه یا ار روی نا آگاهی در میان مردم این مساله را مطرح نمایند که ثمره خون ها و شهادت ها و ایثار ها چه شد!
    اینها یقینا از عوالم غیب و از فلسفه شهادت بی خبرند و نمیدانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است حوادث زمان به جاوادنگی و بقا و جایگاه رفیع آن لطمه ای وارد نمی سازد و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدانمان فاصله طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو نماییم. مسلم خون شهیدان انقلاب و اسلام را بیمه کرده است . خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا میداند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاک شهدیان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.
    خوشحا به حال آنان که با شهادت رفتند…خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند!
    بدا به حال آنانی که در این قافله نبودند . بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم اهلی تا به حال ساکت وبی تفاوت و یا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتند.
    آری!
    دیروز روز امتحان الهی بود که گذشت و فردا امتحان دیگری است که پیش میآید و همه ما نیز روز محاسبه بزرگتری را در پیش رو داریم. آنهایی که در این چند سال مبارزه و جنگ به هر دلیلی از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگارن را از آتش حادثه دور کرده اند.
    مطمئن باشند که از معامله با خدا طفره رفته اند و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده اند که حسرت آن را در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند کشید. که من مجددا به همه مردم و مسئولین عرض میکنم که که حساب این گونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند و نگذارند این مدعیان بی هنز ارموز و قاعدین کوته نظر دیروز به صحنه ها برگردند.
    من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش مسکنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.

    [پاسخ]

  1. ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۲۵ | #1
  2. ۱۹ آذر ۱۳۹۰ در ۱۴:۱۱ | #2

:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: