خانه > طنز > ماجراي عجيب دعانويسي داوود احمدي نژاد!

ماجراي عجيب دعانويسي داوود احمدي نژاد!

چند سايت خبري به نقل از منابع آگاه نزديك به دفتر رييس جمهور نوشتند كه حاج داوود احمدي نژاد برادر آقاي محمود احمدي‌نژاد براي رفع طلسم و سحر اطرافيان رييس جمهور، دعايي را در منزل برادرش قرار داده است! البته اين خبر بيشتر به دروغ 13 شباهت دارد، شايد هم نشانه علاقه آن منابع آگاه به داوود احمدي‌نژاد باشد! به هرحال اصل ماجرا را از اينجا بخوانيد:

يك روز داوود احمدي‌نژاد تصميم گرفت براي عيد ديدني و رفع كدورت‌هاي سابق و كمي هم رفع طلسم‌ و جادو و جنبل به ديدار برادر خود محمود احمدي نژاد برود. به همين خاطر ابتدا پيش يك دعانويس مجرب رفت و براي سلامتي برادرش و رفع همه جادوها و طلسم‌هاي جن و انس، يك دعاي خوب و موثر گرفت.

روز بعد حاج داوود به اتفاق اهل و عيال به منزل برادرش رفت. دو برادر ياد گذشته‌ها افتادند و از آن دوران خاطره ها تعريف كردند. از سختي‌ها و تلخي‌ها و شيريني‌هاي گذشته براي هم گفتند، تا اينكه داوود به بهانه‌اي از اتاق بيرون رفت.

حاج داوود در حيات خانه‌ي برادرش كمي قدم ‌زد. با گوشي موبايلش ور ‌رفت. زير چشمي دور وبرش را ورانداز كرد و يواشكي كاغذي را از جيب كتش بيرون آورد و رفت سراغ باغچه. خاك را كنار زد و برگه دعا را مخفي كرد و رويش خاك ريخت.

آقاي احمدي‌نژاد مشغول پهن كردن سفره ناهار بود كه حاج داوود هم به اتاق برگشت. همه چيز داشت به خير و خوشي مي‌گذشت. حاج داوود خوشحال بود از اينكه بالاخره برادرش از شر طلسم اطرافيان نجات پيدا مي‌كند و دوباره به آغوش خانواده برمي‌گردد. حاج داوود ناهارش را خورد و چاي بعد از ناهار را هم نوشيد و يكي دو ساعت بعد به منزلش برگشت.

شب سختي براي حاج داوود بود. خوابش نمي‌برد. در اين فكر و خيال بود كه نكند برادرش، متوجه ماجرا شده باشد. چون همه مي‌دانستند كه محمود احمدي نژاد چقدر به باغچه خانه اش علاقه دارد و هر روز به آن سر مي‌زند. خلاصه داوود با همين فكر و خيال‌ها خوابش برد.

نيمه‌هاي شب خواب ديد كه آقاي رييس جمهور براي يك ديدار چند روزه عازم كشور سنگال شده است. محمود احمدي نژاد سرگرم گفتگو با  عبدالله واد رييس جمهور سنگال بود كه زنگ تلفن به صدا در آمد. رييس جمهور سنگال گوشي تلفن را برداشت. پشت خط سرخ و سفيد شد، پيشاني‌اش عرق كرد و بعد از يكي دو دقيقه به طرف احمدي نژاد برگشت. احمدي نژاد شروع كرد به صحبت كردن و ادامه بحث قبلي، ولي رييس جمهور سنگال با لبخند تلخي گفت: ببخشيد. مثل اينكه شما ديگر رييس جمهور نيستيد. واقعا متاسفم. شما بايد همين الان به ايران برگرديد. من شخصا خرج بازگشت شما را تقبل مي‌كنم.

احمدي‌نژاد كه انگار ماجرا را جدي نگرفته بود، پرسيد: يعني چي؟ شوخي مي‌كني؟ بهتره شوخي را بذاريم براي بعد. فعلا مسائل مهمتري در پيش داريم.

رييس جمهور سنگال گفت : نه به جان رييس دفترم. همين الان از ايران تماس گرفتند.

–          چه كسي چنين كاري كرده؟

–          رييس دفتر شما. اسمش چي بود؟ آهان آقاي اسفنديار

حاج داوود وحشت‌زده از خواب بيدار شد. رفت سراغ تلفن و شماره دعانويس را گرفت. آنقدر زنگ زد تا دعانويس هم از خواب بيدار شد. حاج داوود همه ماجرا را برايش تعريف كرد. دعانويس كه از كار خودش مطمئن بود، به حاج داوود اطمينان خاطر داد كه نگران نباشد چرا كه مو لاي درز دعاهايش نمي‌رود. دعانويس براي حاج داوود تعريف كرد كه دعاهايش تا حالا خيلي‌ كارها كرده و افراد زيادي را جابجا و بركنار كرده.

اما حاج داوود از دعانويس خواست كه دوباره دعايش را مرور كند شايد اشتباهي صورت گرفته باشد. او هم قبول كرد و رفت سراغ بايگاني دعاهاي روز قبل. بعد از چند لحظه سراسيمه برگشت و به حاج داوود گفت: آقاي احمدي‌نژاد من حقيقتا شرمنده‌ام. حق با شماست. مشكلي پيش آمده كه بايد كمك كنيد تا حلش كنم. اگر همكاري نكنيد برادرتان اشتباهي به جاي مشايي مي‌رود سنگال و خوابتان هم تعبير مي‌شود.

حاج داوود با عصبانيت بر سر دعانويس فرياد كشيد و چون مي‌دانست كه فعلا عصبانيتش مشكلي را حل نمي‌كند، خودش را آرام كرد و گفت: حالا چكار كنيم؟ دعا نويس جواب داد: من همين الان نسخه درست دعا را با توضيحات و اضافات جديد مي‌نويسم. شما بايد اين دعا را درست در همان ساعتي كه دعاي قبلي را كار گذاشتيد و در همان محل بگذاريد.

حاج داوود كه انگار تمام دنيا روي سرش خراب شده باشد با عصبانيت گوشي را كوبيد و رفت سمت آشپزخانه و يك ليوان آب سرد نوشيد و آماده شد تا نسخه جديد و بروز شده‌ي دعا را از دعانويس بگيرد و فكري براي كار گذاشتن مجدد آن بكند.

صبح حاج داوود اخبار تلويزيون را چك كرد تا از عدم سفر رييس جمهور به سنگال مطمئن شود. وقتي مطمئن شد، آرام و ريلكس شماره موبايل محمود احمدي‌نژاد را گرفت. قلب حاج داوود تند تند مي‌زد. يك نفر ديگر جواب داد. بخشكي شانس! مشايي بود. حاج داوود خيلي دوستانه گفت: سلام آقاي مشايي. حال شما خوبه؟ بچه‌ها خوبن؟ عيد شما مبارك. سال خوبي داشته باشين. ببخشيد داداش نيستن؟

مشايي هم سلام و احوالپرسي گرمي كرد كه نزديك بود حاج داوود را مسحور خودش بكند. بعد گوشي را داد به حاج محمود. داوود سلام كرد و كم كم سر صحبت را باز كرد: داداش. امروز اگه وقت دارين، ما براي عيد ديدني ميايم خونه شما

–          نه چه اشكالي داره؟ قدمتون روي چشم. ولي شما كه همين ديروز عيد ديدني اومده بودين.

–     درسته. ولي بچه ها ميگن حرفامون هنوز تموم نشده بوده. بعدشم شما كه مثل ما عيد جايي نمي رين، گفتيم اين چند روزه با هم باشيم.

خلاصه حاج داوود و اهل و عيال براي دومين بار با گل و شيريني وارد خانه محمود احمدي‌نژاد شدند. دوباره از گذشته‌ها گفتند و درباره دوري‌ها و دوستي‌ها و دشمني‌ها و تلخي‌ها و جدايي‌ها صحبت كردند. نزديك همان موعد مقرر، حاج داوود بهانه‌اي آورد و به حيات خانه رفت. كاغذ را از جيبش در آورد و همان جاي قبلي گذاشت و كاغذ قبلي را برداشت و گذاشت توي جيبش و برگشت داخل اتاق.

بعد از ناهار و چاي بعد از ناهار و ميوه و شيريني، حاج داوود با خيال آسوده به خانه برگشت. شب موقع خواب دوباره همه ماجرا را مرور كرد. اينبار خيالش راحت‌تر از شب گذشته بود. براي همين هم راحت به خواب رفت.

هنوز به عالم خواب و خيال سفر نكرده بود كه اسفنديار مشايي را در عالم رويا ديد كه به او مي‌خنديد! حاج داوود كه اوضاع را بر وفق مراد خود مي‌ديد، لبخندي زد و گفت: بخند كه دنيا به روت مي‌خنده. دوران تو هم رو به پايانه. همه طلسم‌ها رو نابود كردم. داداشمو ازت پس مي‌گيرم.

مشايي در حالي كه بلند مي‌خنديد گفت: اينطوريام كه مي‌گي نيست.

حاج داوود گفت: چرا. همينطوره

مشايي گفت: همه كارها رو خوب انجام دادي، ولي فكر يه جا رو نكرده بودي. من ديروز رفته بودم پيش همون دعانويس. يك دعا ازش گرفته بودم توپ. رفتم خونه داداشت. داشتم توي حيات خونه مخفيش مي‌كردم كه دعاي تو رو ديدم. اونو برداشتم و دعاي خودم را كار گذاشتم. هاهاهاها… :mrgreen:

حاج داوود وحشت‌زده از خواب بيدار شد. فردا صبح از شبكه خبر شنيد كه برادرش عازم سنگال است! :lol:

لينك مرتبط:

شایعه دعانویسی داود احمدینژاد از کجا آب خورد؟! (خودم در مقدمه اين مطلب پيش بيني كرده بودم!)

  1. کیوان
    29 سپتامبر 2012 در 23:45 | #1

    فیلم هندیه ؟

    [پاسخ]

  1. بدون بازتاب

:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: