بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘حسين بشيريه’

در خدمت و خیانت احمدی نژاد

۱۷ بهمن ۱۳۹۱ ۳۰۶ دیدگاه

اول:

آقای دکتر حسین بشیریه، کتابی دارد به اسم «دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران» وی در این کتاب که در دوره اصلاحات به چاپ رسیده، ضمن بررسی دوره‌های مختلف بعد از انقلاب، پیروزی اصلاح طلبان در دوم خرداد ۷۶ را نشانه‌ی فاصله گرفتن مردم، طبقه متوسط، نخبگان و روشنفکران از گفتمان اصلی حاکمیت می‌داند.

book

بدون تعارف آقای بشیریه یکی از اساتید مبرز علم سیاست مخصوصا جامعه شناسی سیاسی به شمار می‌آید و دو اثر «جامعه شناسی سیاسی» و «آموزش دانش سیاسی» وی و ترجمه اثری درباره فوکو، همچنان جزو آثار و منابع مهم محسوب می‌شوند، اما «دیباچه‌ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران» با آنکه به عنوان یک کار پژوهشی- تحقیقی منتشر شده؛ به دلائل مختلف یکی از ضعیف‌ترین آثار دکتر بشیریه است. اول اینکه وی شرط «عدم دخالت احساسات و علائق شخصی در پژوهش علمی» را رعایت نکرده. بخش های زیادی از کتاب، نظرسازی و القاء نیات مولف است نه واقعیات. دوم اینکه از الگوهای جامعه شناختی غربی برای بررسی جامعه، نظام، دولت و حکومت ایران استفاده می‌کند. سوم اینکه سال‌های بعد از انقلاب را به دوره‌های مختلفی تقسیم می‌کند و برای هر دوره خصوصیات و ویژگی‌هایی را می‌تراشد که مبنای تحلیل نهایی هم همین خصوصیات است، اما به نظر می‌رسد این خصوصیات بیش از آنکه واقعی باشند، در ذهن نویسنده واقعی هستند!

و مهمتر از همه اینکه گاه عمدا و یا سهوا ادعاهای دروغی را به دیگران نسبت داده. مثلا هنگام تقسیم بندی جریان‌های سیاسی، ادعا می‌کند که طبقِ تعریفِ راست سنتی (حتی امام خمینی و لابد آیت الله خامنه‌ای) از ولایت مطلقه فقیه، «سرپیچی از حکم ولی فقیه، همچون سرپیچی از احکام الهی است و به منزله کفر و خروج از ایمان تلقی می‌شود!» (ص ۹۷)

من نمی‌دانم کدام فقیه و یا کدام سیاستمدار چنین تعریفی از ولایت فقیه داشته است؟ آنهم در این حد که سرپیچی از ولی فقیه را، به منزله کفر بداند! ادعای دکتر بشیریه در حالی مطرح می‌شود که طبق فتوای آیت الله خامنه‌ای: «عدم اعتقاد به ولایت فقیه، اعم از این‌که بر اثر اجتهاد باشد یا تقلید، در عصر غیبت حضرت حجت (ارواحنا فداه) موجب ارتداد و خروج از اسلام نمی‌شود.»

بنابراین با اینکه یکی از ویژگی‌های پژوهش علمی و تحقیقاتی، وجود منابع مختلف برای آن است، متاسفانه دکتر بشیریه منبعی برای ادعاهای خود نمی‌آورد. اشتباهاتی از این قبیل در کتاب مذکور به وفور دیده می‌شود.

دوم:

 آن چیزی که اینجا مدنظرم هست، نقد تحلیل آقای بشیریه درباره فاصله گرفتن مردم از حاکمیت است. اگر فرضا بپذیریم که طبق تحلیل وی، مردم و طبقات متوسط در دوم خرداد ۷۶، از حاکمیت و از گفتمان ایدئولوژیک آن فاصله گرفته‌اند، پس انتخابات سال ۸۴ را چطور باید تحلیل کرد؟

مباحث سیاسی امروز پیرامون آقای احمدی‌نژاد را کنار بگذاریم و به همان سال ۸۴ برگردیم. در انتخابات ۸۴، احمدی‌نژاد نماینده گفتمان عدالت‌خواهی، اصولگرایی، انقلابی‌گری و بازگشت به ارزش‌های انقلاب و حاکمیت در برابر گفتمان تکنوکرات و اصلاح‌طلبی بود. پس اگر تحلیل آقای بشیریه را درباره سال ۷۶ بپذیریم، به ناچار باید قبول کنیم که در سال ۸۴ هم مردم مجددا به سمت گفتمان حاکمیت بازگشته‌اند!

چه تحلیل دکتر بشیریه درست باشد چه نباشد، شکی نیست که پیروزی احمدی‌نژاد در انتخابات سال ۸۴، به نوعی تقویت گفتمان حاکمیت بود. حتی اگر احمدی‌نژاد بعدا راه دیگری را رفته و یا اشتباهاتی را مرتکب شده باشد و حتی اگر فرضا عکس جهت قبلی خود حرکت کرده باشد، اما نفس شعارهای وی و جلب آرای مردم، یعنی بازگشت مردم به ارزش‌های انقلاب اسلامی. به نظرم، این بزرگترین خدمت آقای احمدی‌نژاد بود. هرچند خدمات زیادی در دوران ریاست جمهوری خود داشته و دارد.

ahmadinejad

سوم:

آقای احمدی‌نژاد، مثل هر انسان و مسئول دیگری، اشتباهات و نواقصی دارد. اشتباهات کوچک و بزرگ، در همه بخش‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی. اما به نظر من، یک اشتباه او از لحاظ تاثیرات منفی برای نظام، موثرتر و مخربتر از بقیه اشتباهات وی است. آنهم چیزی نیست جز ساختارشکنی. احمدی‌نژاد به ساختارشکنی علاقه دارد. قواعدِ (درست یا غلط) حاکمیت را زیر سوال می‌برد. هیچ مسئولی در تاریخ جمهوری اسلامی تا این حد، نهادهای قانونی نظام را مقابل هم قرار نداده بود. البته ممکن است در برخی موارد، حق با احمدی‌نژاد باشد، اما عقل سیاسی حکم می‌کند که مسئولان برای موفقیت بهتر و بیشتر خود، حداقل‌هایی را رعایت کنند. یک مقایسه بین آقای خاتمی و آقای احمدی‌نژاد، این مساله را روشن‌تر می‌کند.

خاتمی در مقایسه با احمدی‌نژاد، شاید فاصله بیشتری با حاکمیت داشته باشد، اما در دوران مسئولیتش (حتی همین حالا) معمولا سعی کرده است که در چارچوب نظام حرکت کند و از درگیری‌های بی‌مورد (حتی اگر حق با او باشد) پرهیز کند. مثلا برای انتخاب وزیر زن، خودش را با مراجع درگیر نکرد! همچنین با آنکه یاران سیاسی و رسانه‌ای وی، حملات زیادی را به مذهب و سنت داشتند، رابطه‌اش با روحانیت، مرجعیت و سازمان حوزه، هرگز به خرابی دوران احمدی‌نژاد نرسید! ممکن است بعضی‌ها این را ناشی از محافظه‌کاری او و یا ظاهربینی روحانیت بدانند اما چرا آنرا ناشی از عقلانیت سیاسی خاتمی ندانیم؟ (موسوی برعکس خاتمی، با اینکه ظاهرا قرابت و نزدیکی بیشتری با حاکمیت داشت، بعد از بیست سال از راه رسید و یک شبه از آن ور بام افتاد!)

 معنی این حرف، تجویز محافظه‌کاری و یا توجیه اشتباهات و نواقص موجود در حکومت نیست، منظور این است که به هر حال حضور در سیاست و قدرت، به تعامل با ساختارهای رسمی نیاز دارد. ساختارشکنی و ایجاد چالش و درگیری‌های متعدد با مسئولان و نهاد‌های مختلف نظام نه اصلاح طلبی است نه عدالت‌خواهی و انقلابی‌گری و اصولگرایی. عمده‌ی مشکلاتی که امروز در عرصه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه داریم، محصول عدم تعامل قوای کشور با یکدیگر است. مخصوصا از سوی دولت که میل به افشاگری، بحران و چالش دارد.

n00015874-b

البته ممکن است دوستان متعصب آقای احمدی‌نژاد، طبق معمول گناه این اختلافات را به گردن منتقدان و مخالفان دولت بیندازند؛ شکی نیست که تخریب‌ها علیه او وجود داشت، اما این همه ی واقعیت نیست. هنوز یادمان نرفته که دولت اول آقای احمدی‌نژاد، مورد حمایت تقریبا مطلق نظام بود. تنها اصلاح‌طلبان، منتقد دولت بودند که آنها هم با توجه به گفتمان مردمی احمدی‌نژاد، در تخریب وی موفق نبودند.

اگر در دولت دوم، صدای اصولگرایان هم درآمد، به خاطر اقدامات آقای احمدی‌نژاد بود که دقیقا از اولین روزهای بعد از انتخابات همه را شوکه کرد. تاکید و اصرار بیش از اندازه او بر حاشیه‌سازی، سپردن مسئولیت‌ به افرادی که لااقل در مظان اتهامند، علاقه به سندسازی و افشاگری علیه منتقدان، توهم نجات انقلاب از نابودی و سقوط، تخریب شخصیت‌ها و مسئولین نظام و درگیری با آنها تا جایی که گاهی به نفرت شخصی تبدیل می‌شود (و برکناری‌های ناشی از آن مثل برکناری تنها وزیر زن کابینه خود که جزو افتخاراتش بود اما صرفا به خاطر درگیری با خانواده لاریجانی‌ها برکنارش کرد!) تفاسیر دلخواه از قانون به نفع خود و عدم تمکین از احکام قانونی سایر قوا و … از جمله دلائل دلخوری و جدایی اصولگرایان از احمدی نژاد است. حال اخبار پشت پرده، شنیده‌های موثق و شایعات پراکنده درباره جریان احمدی‌نژاد بماند که کاری به آنها نداریم.

ضمنا این موارد به معنای نادیده گرفتن نقش سایر نیروها و شخصیت‌ها (از جمله آقای هاشمی رفسنجانی) در مجادله با احمدی‌نژاد نیست. اختلافات آقای هاشمی و احمدی‌نژاد که از انتخابات سال ۸۴ بوجود آمد، کم‌کم به دشمنی و کینه دو طرفه تبدیل شد. به نظرم بخشی از حوادث سال ۸۸، محصول این اختلافات کاملا شخصی است!

266869_297

چهارم:

دوره آقای احمدی‌نژاد با همه ضعف‌ها و قوت‌هایش رو به پایان است. احمدی‌نژاد بدون شک خدمات زیادی داشته که هرکس آنها را نبیند، بی‌انصافی کرده است. اما متاسفانه اشتباهات زیادی هم داشته و دارد که باید از آنها ترسید و عبرت گرفت.

تناقضات دموکراسی در دنیای امروز

۲۴ بهمن ۱۳۸۹ ۳۵۴ دیدگاه

حوادث یکی دو ماه اخیر در مصر و تونس و حوادث سال گذشته ایران، فرصت خوبی است تا کمی بیشتر درباره نظام‌های سیاسی، انقلاب‌های مردمی، حکومت‌های مردمی و غیر مردمی، نظام‌های دموکراتیک و دیکتاتوری و ادعاهای متناقض دولت‌های غربی مخصوصا آمریکا درباره دموکراسی و حقوق بشر مطالعه کنیم. البته نه مطالعه صرفا علمی و محض بلکه مطالعه عینی.

برای بررسی این مسائل، نیازی نیست که حتما عالم علم سیاست باشیم و مو به مو تعاریف آنها را دنبال کنیم. چون اگر بخواهیم انقلاب‌های مردمی و نظام‌های سیاسی دنیا را بر اساس تعاریف موجود در کتاب‌های علوم سیاسی بررسی کنیم، باید براساس تمام پیش‌فرض‌ها، تقسیم‌بندی‌ها، خط‌کشی‌ها و تحلیل‌های‌ آن‌ها حرکت کنیم. پیش فرض‌ها و تحلیل‌هایی که حتی گاهی یکی از بزرگترین و مردمی‌ترین انقلاب‌های مردمی تاریخ معاصر یعنی انقلاب اسلامی ایران را عمدا و یا سهوا کنار می‌گذارد و نمی‌بیند!

حسین بشیریه در کتاب «مبانی علم سیاست نظری و تاسیسی» انقلاب‌ها را بر اساس معیارهایی، از چند زاویه‌ی مختلف به چند دسته مختلف تقسیم می‌کند و جالب اینکه در هیچکدام این دسته‌ها، اشاره‌ای هم به انقلاب اسلامی ایران نمی‌کند اما به انقلاب‌های دیگر چرا؛ از جمله انقلاب نافرجام ۱۸۴۸ آلمان، انقلاب انگلیس، انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه، انقلاب ۱۹۱۱ چین، انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب روسیه و انقلاب کوبا.

این وضعیت درباره تعریف نظام‌ها و حکومت‌ها و انواع دموکراسی هم صادق هست. ما به عنوان مقلد و مترجم نظریات اندیشمندان غربی، حق تعریف بومی نظام‌های سیاسی را نداریم، چون تاریخ علم سیاست در ایران شاید به یک قرن هم نرسد! نتیجه این فرمانبری چشم و گوش بسته این می‌شود که بدون چون و چرا بپذیریم رژیم‌های سیاسی به سه دسته کلی مونارشی، استبداد و جمهوری طبقه بندی می‌شوند و قبول کنیم  که «نظام مبتنی بر ولایت فقیه» هم، قطعا جزو یکی از همین سه نوع رژیم سیاسی است! البته استاد محترم زحمت می‌کشد و این بار هم مثل تعریف انقلاب و بدون اشاره به نظام سیاسی حاکم بر ایران، تعاریفی ارائه می‌کند که ذهن خواننده و دانشجوی علم سیاست به سمت و سوی رژیم‌های استبدادی و توتالیتر هدایت شود!

خواهشا بعضی دوستان دوباره داد و فریاد نکنند که «تو را چه به علم سیاست و بزرگان علم سیاست و گیر دادن به علوم انسانی و …؟» من علم سیاست نخوانده‌ام، ادعایی هم ندارم؛ اما اگر قرار باشد انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی، براساس ترجمه آثار فسیل‌های چند قرن اخیر سنجیده شود و همان را به عنوان وحی منزل بر سر ما بکوبند، آیا حق ندارم به مبانی چنین علمی شک کنم؟

پس اجازه بدهید موقتا «علم سیاست» را به همان اندیشمندان و متخصصان و معلمان و اساتید و از همه مهمتر مترجمان علم سیاست (!) واگذار کنیم و عوامانه درباره انقلابها و نظامهای سیاسی اظهارنظر کنیم. کاری نداریم که علم سیاست نظری یعنی چه؟ فعلا به همین سیاست عینی و عملیِ دنیای پر زرق و برق امروز نگاه کنیم.

دموکراسی و مردم سالاری هر تعریفی که در علم سیاست داشته باشد، رفتار متناقض مدعیان دموکراسی از جمله آمریکا و دولت‌های غربی و حمایت آنها را از نظام‌های غیردموکراتیک و غیر مردمی دنیا توجیه نمی‌کند (شاید هم می‌کند!) آیا این نکته قابل کتمان است که آمریکا به عنوان مدعی اصلی دموکراسی و آزادی و حقوق بشر در دنیا، از رژیم‌های استبدادی و پادشاهی منطقه در برابر مردم این کشورها حمایت می‌کند و در برابر خواست اصلی مردم می‌ایستد؟

اینجاست که علم سیاست پای «منافع ملی» را به وسط می‌کشد. منافعی که فقط برای ملت‌های همان مدعیان پرهیاهوی دموکراسی است نه برای ملت‌های سایر کشورها. منافع ملی آمریکا ایجاب می‌کند که مردم منطقه دموکراسی نداشته باشند، اما حاکمان مستبدی داشته باشند که شریک و حافظ منافع آمریکا و اسرائیل در منطقه باشند. (تعریف دموکراسی؟!)

انقلاب اسلامی ایران علاوه بر همه دلائل درونی و داخلی که می‌توان برای وقوع آن پیدا کرد، یک انقلاب علیه منافع آمریکا بود. دولت آمریکا هم تا آخرین لحظه تلاش کرد تا مانع از وقوع انقلاب شود. همین مساله عینا درباره تونس و مصر هم اتفاق افتاد. در هر دوی این انقلاب‌ها، آمریکا حامی و پشتیبان دیکتاتورها بود و هست و مخالف خواست و اراده مردم. (تعریف دموکراسی؟!)

البته منافع ملی آمریکا، اقتضائات دیگری هم دارد. مثلا هر حرکتی و هر جریانی که بخواهد برای جمهوری اسلامی مشکلی ایجاد کند، قطعا مورد حمایت آمریکاست اما هر حرکت و هر جریانی که بخواهد مزاحمتی برای حاکمان دیکتاتور منطقه ایجاد کند، قطعا مورد حمایت آمریکا نیست!

اینها تناقضاتی است که هیچکس نمی‌تواند توجیهی برای آن پیدا کند؛ هرچند بهانه‌هایی برای آن پیدا کرده‌اند. مثلا برخی ادعا می‌کنند که حمایت و یا دشمنی آمریکا با حکومتی، فی نفسه دلیل خوبی یا بدی آن حکومت نیست. این افراد ممکن است کره شمالی و یا لیبی و … را مثال بزنند.

متاسفانه این قبیل آدمها دچار یک مغلطه بزرگ شده‌اند. چرا که با مقایسه جمهوری اسلامی با نظام‌هایی مثل کره شمالی، می‌خواهند روی رفتار متناقض آمریکا سرپوش بگذارند. در حالی که مقایسه نظام اسلامی با نظام سیاسی حاکم بر کره شمالی، نشات گرفته از همان طبقه‌بندی نظام های سیاسی است که در ابتدا به آن اشاره کردم. (نظام‌ها سه دسته هستند، یا جمهوری مثل آمریکا و فرانسه، یا پادشاهی مثل انگلیس و سوئد و یا استبدادی مثل ایران و کره شمالی!)

جمهوری اسلامی در دنیای متناقض امروز نظامی است منحصر به فرد که قرار نیست شبیه انواع نظام‌های سیاسی موجود باشد. نه کره شمالی هستیم و نه لیبی. نه دموکراسی غربی داریم نه عربی! اگر مترجمان علم سیاست، بتوانند توجیهی بر رفتار متناقض مدعیان دموکراسی در دنیا پیدا کنند، می‌توانند ادعا کنند که جمهوری اسلامی هم یکی از انواع رژیم‌های تعریف شده است. تا آن زمان، ما جمهوری اسلامی را خودمان تعریف می‌کنیم.