بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘شهيد مصطفي حسيني’

نامه هایی از دو شهید

۳ مرداد ۱۳۹۱ ۱۰۸ دیدگاه

نامه عمو مصطفی

پدرم هر از گاهی سراغ کیف‌ها و مدارکش می‌رود و اسناد و نامه‌های قدیمیش را ورق می‌زند. هم خاطره است، هم حسرت روزها و سالهای گذشته و هم درسی برای حال و آینده.

چند روز پیش که مطابق معمول در حال مرور خاطراتش بود، چشمش افتاد به دو نامه‌ی قدیمی و خاطره‌انگیز که با خواندن آنها حالش عوض شد. یکی نامه‌ی عمویم بود و دیگری نامه‌ی یکی از شهدای شهرمان.

عمو مصطفی ۱۷ ساله بود که رفت جبهه. اول کردستان بعد هم جنوب و سرانجام سال ۶۱ در عملیات رمضان در شلمچه شهید شد. این نامه را هم از مریوان نوشته بود. نامه‌ای که با تمام سادگیش، نکات جالبی داشت. اول اینکه به مادرش (مادربزرگم) اطمینان می‌داد که حالش خوب است و سالم است و زخمی نشده (ظاهرا خانواده نگران سلامتیش بودند چون شایعاتی درباره زخمی شدنش شنیده بودند) دوم اینکه از آرزویش برای شهادت نوشته بود و خوابهایی را تعریف می‌کرد که درباره امام حسین و شهید بهشتی دیده بود. سوم سفارش‌هایی هم به خانواده می‌کرد که در پشت جبهه مراقب انقلاب و امام باشید و در برابر ضدانقلاب و منافقین بایستید.

وقتی به آخر نامه رسیدم اشکم درآمد. چون چشمم افتاد به اسم خودم! عمو در نامه‌اش خواسته بود که عکسم را برایش بفرستند و این را دوبار تاکید کرده بود. (من اولین نوه خانواده بودم و طبعا همه دوستم داشتند. عمو هم همین طور. با اینکه آن روزها سه چهار ساله بودم، اما چیزهایی یادم هست. مثلا یک بار مرا برداشته بود و برده بود بابل، خانه‌ی عمه‌ام. بین راه حالم بد شد. پدر و مادرم خبر نداشتند و نگران بودند. عمو هم خیلی ناراحت شد و خجالت کشید. روزی هم که دفنش کردند دو دستش روی سینه‌اش بود و من آرام صورتش را بوسیدم …)

عکسی از لحظه شهادت عمو که توسط فرمانده‌اش گرفته شد. درباره این عکس و خاطرات مربوط به آن، قبلا مطالبی نوشته‌ام که لینکش در پایان این مطلب هست

عکسی از لحظه شهادت عمو که توسط فرمانده‌اش گرفته شد. درباره این عکس و خاطرات مربوط به آن، قبلا مطالبی نوشته‌ام که لینکش پایین هست

و اما نامه دوم از طرف شهید فرهاد لاهوتی بود. لاهوتی هم محله‌ای ما و  از فرماندهان گیلانی بود. البته این نامه را زمانی نوشته بود که در مرکز آموزشی بیرجند (نیروی زمینی ارتش) مشغول خدمت سربازی بود. وقتی خبر شهادت عمویم را شنید برای پدرم نامه‌ای نوشت و خاطراتی را تعریف کرد. در لابلای نامه‌اش هم درباره انجمن اسلامی محل و انقلاب و خون شهدا و … سفارشاتی کرد. فرهاد لاهوتی سال ۶۶ در کردستان به شهادت رسید.

شهید فرهاد لاهوتی (سمت راست) و شهید مهدی خوش سیرت

نکته مهمی که هر دو شهید در نامه‌شان تاکید کرده‌اند، ادامه دادن راه شهداست و این که همه ما وظیفه داریم از خون شهدا و راه آنها مراقبت کنیم.

با خواندن این دو نامه حس عجیبی پیدا کردم. مخصوصا نامه‌ی عمو که اسم خودم را در آن می‌دیدم. احساس خوبی داشتم وقتی می‌دیدم که عموی شهیدم در جبهه و در سخت‌ترین شرایط هم به یادم بوده ولی ناراحت شدم از این‌که این روزها فراموشش می‌کنم …

*****

همیشه دوست داشتم کاش نامه‌ای، حرفی، پیامی از شهدا به دستم می‌رسید. یک نامه‌ی کاملا اختصاصی، زنده و طبیعی! ولی همه اینها بهانه است و  زیاده خواهی. چون راه، روشن است، وصیت شهدا هم معلوم. مشکل از ماست که نمی‌بینیم و نمی‌شنویم. خدای متعال در قرآنش می‌گوید که شهدا زنده‌اند ولی شما درک نمی‌کنید!

لینک های مرتبط:

یک نامه، یک عکس، یک دنیا خاطره

معنی یک بغض چند ساله