بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘كمانگير’

جنگ نرم، گاهی چقدر سخت می‌شود؟!

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۲۴۲ دیدگاه

چند ماه پیش بود که در کوران حوادث بعد از انتخابات، به دعوت وبلاگ نیوز، مناظره‌ای اینترنتی با آقای کمانگیر داشتم. من مثلا نماینده جریان حاکم سرکوبگر، کمانگیر هم لابد نماینده معترضان آرام! من در ایران، جناب کمانگیر در کانادا! (جنبش سبز هم که خودتان بهتر از من می‌دانید، مرز نمی‌شناسد، امروز همه کرات و سیارات و عالم را تصرف کرده و به آسمان هفتم رسیده!)

جدای از اینکه چه آدم‌هایی بعدا به کمانگیر ایراد گرفتند که چرا با آدم‌های جانی و قاتل، صحبت می‌کنی(؟!)، همه سعی و تلاش من آنجا این بود که حرف، منطق و دلیل خودم و جریانی که به آن تعلق دارم را با زبان خودم به طرف مقابلم بگویم و ثابت کنم که ما هم آدمیم! و اگر می‌خواهد درباره من و ما حرف بزند، طرز نگاهش عوض شود و به جای آنکه از تخیلات برای نوشتن استفاده کند، از واقعیات کمک بگیرد، اما ظاهرا همه اینها بیهوده بود و بیهوده است و بیهوده خواهد بود.

ظاهرا در دنیای مجازی ما و دنیای حقیقی آنها، این گفتگو و این اظهار نظر باید یک طرفه باشد. اگر هم حرف زدن آزاد باشد، نتایج آن حتما باید یک سویه و یک طرفه باشد. یعنی واقعیت و نتیجه، همان است که آنها می‌گویند و در حقیقت، ما خیال می‌کنیم که می‌فهمیم و خیال می‌کنیم که آدم هستیم!

وقتی پای صحبت این دوستان می نشینی و مطالبشان را می‌خوانی، فضایی دوقطبی را می‌بینی که آنها بنا به میل خود ترسیم کرده‌اند: این طرف، یک عده بسیجی آدم کش، قاتل، جنایتکار و چماق بدستِ وحشی با چشم‌های بیرون آمده از حدقه، که اختیاری از خودشان ندارند و به قول جناب کمانگیر، «فضای جمع، آنها را گرفته!» و به جان مردم می‌افتند و مشغول قتل عام آنها هستند و آن طرف هم یک عده آدم‌های خوب، فهمیده، منطقی، دانشمند و اهل گفتمان که این همه قساوت را می‌بینند و دنبال راهکاری هستند برای «با فرهنگ» کردن ما بی‌فرهنگها.

تصور کنید در این تقسیم بندی مسخره و خودساخته، حرف زدن با چنان آدم‌هایی که یک حباب توهم اطراف خود و نگاه خود و مغز خود ساخته‌اند، چقدر سخت می‌شود؟ تو نقش متهم و مجرمی را داری که در سراسر بحث و گفتگو، باید ثابت کنی که آدم کش، قاتل، جنایتکار و چماق به دست نیستی!

اینجا البته طرف مقابل ما، بازی با کلمات را خوب بلد است و می‌داند که چطور بنویسد تا متهم به نقض آزادی بیان و آزادی عقیده نشود. اما چماق داری مگر شاخ و دم دارد؟ کسی که علیه چماقداری و چماقداران مطلب می‌نویسد و آنها را می‌کوبد، خودش حق ندارد چماقدار باشد. «چماقداری مدرن» یعنی اینکه آقای نویسنده، طرف مقابلش را آدم فرض نکند، قشر مورد نظرش را حیوانی درنده بداند و وظیفه‌اش هم رام کردن آنها!

دقیقا به همین خاطر است است که منت بر سر آن جماعت نادان می‌گذارد و می‌نویسد «روزانه زمان زیادی را صرف این می‌کنیم که به دیگران نشان بدهیم اشتباه فکر می‌کنند!» و اصلا از خودش نمی‌پرسد که اگر دیگران و یا بسیجی‌ها، تحت تاثیر فضای جمع قرار می‌گیرند و نمی‌فهمند، خود آنها چطور در فضای تک بعدی دنیای مجازی و رسانه‌های وابسته به مخالفان ما، قرار می‌گیرند و می‌فهمند؟!

و اینجا البته نتیجه حرف خودش را فراموش می‌کند که خود او هم فردی است نشسته در میان جمعی که قدرت فکر کردن مستقل از آنها گرفته شده و هر آنچه که به مدد تبلیغات و تخیلات به مغزشان القا می‌شود، همان را باور دارند و می‌نویسند.

دشوارتر از این وقتی هست که تازه می‌فهمی دعوا اصلا بر سر اینها نیست، دعوا بر سر مفاهیمی است که در فضای ذهنی و اعتقادی او، نمی‌گنجد و ظاهرا به آن اعتقادی ندارد. دعوای اصلی این است که آیا در قرن بیست و یکم، خدا می‌تواند حکومت کند یا نوبت انسان است؟! و اینجا اگر بگویی خدا، دوباره می‌شوی همان بسیجی مزدور جنایتکار آدم‌کش که در «اردوهای فرهنگی بسیج، مشغول آموزش چگونه سرکوب کردن مردم است!»

به خاطر این تفاوت معیار است که او مطلب می‌نویسد و کنایه‌ای هم به شهید باکری می‌زند که چرا قبل از کشته شدن (و نه شهادت!) گفته «خدایا مرا پاکیزه از دنیا بپذیر»؟

و تو باید بنشینی و ساعت‌ها فکر کنی که چطور برای طرف مقابلت درباره اخلاق، حسابرسی، توبه و استغفار حرف بزنی و بگویی که در ادبیات دینی ما، مفاهیمی چون بازگشت به خدا و توبه و استغفار وجود دارد و پیامبر روزی ۷۰ مرتبه استغفار می‌کرد و امام اول ما هم دعای کمیلی دارد که ابتدای آن، دعا برای بخشش گناهان است و امام زین العابدین هم، صحیفه سجادیه‌ای دارد که دعای توبه دارد و استغفار و …

و بعد وقتی همه اینها را توضیح دادی، تازه می‌بینی که طرف مقابلت به تو می‌خندد و اینها را فقط یک خاطره نوستالژیک از دوران بربریت بشر می‌داند و برای نسل‌های گذشته! و ما غافل از اینکه عصر، عصر بلوغ بشر است و دنیا، دنیای «زندگی کردن، ماندن و به نجاسات زندگی عادت کردن!» و این تقصیر ماست که هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم و در دوران طفولیت بشر درجا زده‌ایم و خبر نداریم که دوران عقل‌محوری و انسان محوری از راه رسیده است و همه این حرف‌ها، به درد «خانه‌ مادر بزرگ» می‌خورد و بس!

اینجاست که تازه مفهوم بعضی کلمات و عبارات را در نوشته‌های این دوستان می‌فهمیم، وقتی زحمت می‌کشند و می‌خواهند با زبان ساده و قابل فهم و دبستانی، ما بی‌سوادها و بی‌فرهنگ‌ها را از این همه تحجر، خرافات، قشری‌گرایی و وحشی‌گری نجات دهند و دنیای جدید را به ما معرفی کنند، حیف که ما نمی‌فهمیم و نمی‌خواهیم!

و من تازه می‌فهمم که حرف زدن ما با بعضی‌ها چقدر سخت است! مخصوصا با کسی که در فضای ذهنی خودش سیر می‌کند و مردم و جامعه و کشورش را با همه مفاهیم و اعتقادات سنتی و مذهبی‌اش، هنوز نمی‌شناسد، جالب اینکه خودش فکر می‌کند می‌شناسد، آن وقت درباره‌اش قضاوت هم می‌کند…

لینک های مرتبط:

نامه ای به کمانگیر

مناظره دو وبلاگ نویس